تبليغاتX
دنيا قراره تا به کي اينجور باشه &&&&&&&&&&&&&&&&&&& يا ابا صالح &&&&&&&&&&&&&&&&&&& تا کي قراره حرف ، حرف زور باشه .::<-اللهم عجل لوليک الفرج->::.

تموم هستیه من :: انتــــــــــــظار
تموم هستیه من
انتــــــــــــظار
ولادت امام علی (ع) مبارک باد 

یا علی (ع)

ولادت با سعادت حضرت امیرالمؤمنین امام علی (ع) را خدمت امام عصر عجل الله فرجه الشریف و تمامی مسلمانان جهان تبریک عرض می کنم .


به دلیل طولانی بودن مطالب گذشته از کتابهای اهل سنت واقعی جلد 1-2 ، این مطالب را به صورت کتاب الکترونیکی در خدمت دوستان برای دانلود قرار دادیم .

مشاهده فایلها فقط با برنامه Adobe Acrobat Reader امکان پذیر می باشد .

لطفاً برای دانلود بر روی لینکهای زیر کلیک کنید .

دانلود کتاب الکترونیکی اهل سنت واقعی جلد اول

دانلود کتاب الکترونیکی اهل سنت واقعی جلد دوم

                                                                                                 اللهم عجل لولیک الفرج

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتـظر تنـها در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 18:42
 

بسم رب المهدی

میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) و فرزند صالحش امام خمینی (ره) و همچنين روز زن و مادر را خدمت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرج الشریف و تمام مادر هاي بزرگوار و زنان پاک دامن و عفيف مسلمان و ايراني تبريک عرض می کنم .

تبریک


سپس به من گفت : اي ابا عبدالله !!! اين علم را سرو ساماني بده و قدري تدوين كن ، و كتابهاي جداگانه اي در آن بنويس . و از سختگيري هاي عبدالله بن مسعود ، بپرهيز و ميان رو باش . و آنچه را كه امامان و صحابه بر آن اتفاق دارند ، بياور ، تا به ياري خدا ، مردم دانش و كتابهاي تو را فراگيرند و در شهرها ترويج كنند . و ما با آنها پيمان مي بنيدم كه با آن مخالفت نكنند و بر خلاف آن قضاوت نشود .

گفتم : خدا شما را حفظ كند ، مردم عراق علم ما را نمي پسندند و در كار خود ، به نظر ما توجه ندارند .

ابو جعفر گفت : ما آنها را بر اين كار وادار مي كنيم و با شمشير بر سر آنها مي كوبيم و پشت آنها را با تازيانه مي شكنيم . تو زود آن را بنويس .

پسرم محمد مهدي سال آينده به مدينه مي آيد . و خبر آن را از تو بشنود و ببيند كه تو از اين كار ان شاءالله فارغ شده اي .

مالك مي گويد : در حالي كه ما نشسته بوديم ، پسر كوچكي به خيمه ما آمد بچه چون نگاهش به من افتاد ، ترسيد و عقب رفت و نزديك نيامد .

ابو جعفر به او گفت : عزيزم بيا جلو ! اين ابو عبدالله فقيه از مردم حجاز است . سپس رو به من كرد و گفت : اي ابو عبدالله آيا مي داني چرا بچه ترسيد و جلو نيامد ؟

گفتم : نه !

گفت : به خدا تعجب كرد كه چرا من اينقدر نزديك تو نشسته ام . و اين حالت را جز براي تو در هيچكس نديده است . به همين دليل ، عقب رفت .

مالك گفت : سپس دستور داد كه هزار دينار زر خالص و لباس گرانبها به من بدهد . و به پسرم نيز هزار دينار داد . سپس از او اجازه رفتن خواستم ، به من اجازه داد . بر خاستم و او با من خدا حافظي كرد و براي من دعا نمود و من رفتم . چون به راه افتادم ، يك غلام خواجه پشت سرم آمد و آن لباس را بر دوشم نهاد . و اين شيوۀ آنهاست كه به هر كس خلعت دهند چنين مي كنند ، هر چند او مردي بزرگ باشد . او با همان لباس به نزد مردم مي آيد ، در حالي كه آن را به دوش دارد ، سپس آن را به غلام خود مي دهد .

چون آن غلام خواجه ، لباس را بر دوشم گذاشت ، شانه ام را پايين آوردم زيرا نمي خواستم آن را بپوشم و در برابر مردم ظاهر شوم و از اين كار خوشم نمي آمد .

ابو جعفر فرياد برداشت كه : اين لباس را به چادر ابو عبدالله ببر ... «1»

1. تاریخ الخلفاء / ابن قتیبه ، ج 2 ، ص 150 .

ادامه دارد ...

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 1:40
شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) 

شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) را خدمت حضرت بقیة الله عجل الله  تعالی  فرجه  الشریف  و همه ی  شیـعیان  جهان  تسـلیت  عـرض می کنم .


مهدی ام ، ای سـحر عمر من ای دلدارم

 

                                               دل خود را به تو بستم که توئی غمخوارم

 

در پس در به هـمان روز صـدایـت کـــردم

 

                                               در همان لحظه که تنها شده بود آن یـارم

 

من هـمان فاطــمه ام مـادر نیـلی رویـت

 

                                               از غـــم حجـر تـو افســرده دل و بیـمـارم

 

پسرم بین که به بستر تک و تنها ماندم

 

                                               میروم ، لیک به فـردای تو دل خوش دارم

 

دست آرم به دعـا بهـر ظهـورت ای یاس

 

                                                کـه تـوئـی منتـــقم عــمر کـم و پربــارم

 

قبـر من را تو عیان کن به محبـان علـی

 

                                               بیـرق کفـر بیفـکن به زمیــن ، ســردارم

 

انتـقام من و اهلـم تـو بگـیر از دشـمن

 

                                               که من از دشمن و از خصم علی ، بیزارم


ديدار مالك با ابو جعفر منصور

اين روايت را مورخ بزرگ ، ابن قتيبه در كتاب تاريخ الخلفا آورده است . و از خود مالك نقل مي كند . بنابر اين بايد در آن دقت كنيم :

مالك مي نويسد : هنگامي كه كه به مني مي رفتم به سرا پرده هايي رسيدم . خودم رفتم و اجازه خواستم كه به من اجازه داده شد ، و اندكي بعد خود اجازه دهنده بيرون آمد و مرا به درون برد . من به اجازه دهنده ( مسئول ملاقات ها ) گفتم هرگاه به خيمۀ اميرالمؤمنين !!! رسيدم مرا آگاه كن . مرا از اين خيمه به آن خيمه و از اين سراپرده به آن سراپرده برد كه در هركدام مرداني بودند كه شمشيرهايي كشيده و نيزه ها بر افراشته در دست داشتند تا اينكه به من گفت : آن خيمه ! و مرا رها كرد و خود عقب ايستاد .

من رفتم تا به آن خيمه رسيدم كه او در آن بود . او از تخت خويش فرود آمده بود و بر فرشي كه زير آن قرار داشت نشسته بود و لباسي معمولي پوشيده بود كه همانند لباس افرادي چون او بود . و اين كار ها را براي تواضع در برابر من انجام داده بود . و در آن خيمه جز من و او و يك تن كه شمشير به دست بر بالاي سر او ايستاده بود ، كسي نبود .

چون نزديك رفتم ، به استقبال من آمد و مرا نزديك خود نشانيد و مرتب مي گفت : اينجا ، من با اشاره مي گفتم همين جا مي نشينم تا اينكه مرا در كنار خود نشانيد و زانوي خود را به زانوي من چسبانيد .

سپس نخستين جمله اي كه گفت اين بود : سوگند به خدايي كه جز او كسي سزاوار خدايي نيست ! اي ابا عبدالله ! من به اين كار دستور نداده بودم ، و از آن هم خبر نداشتم ، تا اينكه اتفاق افتاد ! و هنگامي كه دانستم به هيچ وجه از آن راضي نشدم ( مقصود زدن مالك است ) .

مالك مي گويد : من خدا را بر هر حالي سپاس گفتم و بر پيامبر درود فرستادم و او را از اين كار و خشنودي به آن ، پاك و بي گناه دانستم .

او سپس گفت : اي ابو عبدالله ! تا زماني كه تو در ميان مردم حرمين باشي ، كار آنان به سامان است . و من مي پندارم كه تو مايۀ امنيت انان از عذاب خدا و قهر او هستي ، و خداوند به وسيلۀ تو بلاي بزرگي را از آنان بر گرداند ، زيرا تا آنجا كه من مي دانم ، آنها بيش از همۀ مردم به آشوب و فتنه تمايل دارند . و در برابر آن نا توانند . خدا آنها را بكشد ، هر جا كه بروند .

من دستور دادم تا اين دشمن خدا را از مدينه بر پشت شتر برهنه سوار كنند و بياورند . و دستور دادم در جاي تنگي زنداني اش كنند و او را بسيار خوار دارند . و من بايد چند برابر آزاري كه به تو داده بر سرش بياورم .

من گفتم : خدا امير المؤمنين !!! را به سلامت و او را گرامي دارد ، من بخاطر خوشاوندي او با رسول خدا (ص) و سپس با تو از سر گناه او در گذشتم  .

ابو جعفر گفت : خدا از سر گناه تو بگذرد و تو را رحمت كند .

مالك مي گويد : سپس دربارۀ علماي گذشته با من سخن گفت . و ديدم از همه بهتر مردم را مي شناسد . و سپس درباره علم و فقه با من سخن آغاز كرد . ديدم از همه مردم به موارد اتفاق و اختلاف ، دانا تر است و همۀ روايات را مي داند ، و آنچه را شنيده خوب مي فهمد .

ادامه دارد ...

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:6
در سوز فراق کریمه اهل بیت(س)... 

بسم رب المهدي

وفات كريمه ي اهل بيت حضرت معصومه(س) رو به همه دوستان عزيز تسليت مي گم.

دلم گرفته اي يار بگو كجا بهار است

بگو كجاي دنيا ازين خزان جدا است

بگو بگو كه قلبم دگر رمق ندارد

بگو كجا دلي با درد من آشنا است

بگو به ماه و مهتاب كه جان دگر ندارد

منتظري چه خسته منتظر صدا است

منتظر صدايي كه مي رسد ز كعبه

نداي دلگشايي پاسخ الامان است

التماس دعاي زياد

اللهم عجل لوليك الفرج

يا علي

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 18:30
میلاد نور مبارک 

بسم رب المهدي

مولاي من!!

نمي دانم با كدامين وا‍‍ژه ها ذره اي از وجود پاك تو را در كلام ناچيز و حقير خود بگنجانم

آخر نوشتن از تو كار سيه روزي چون من نيست...

آخر مرا ياراي نگاشتن از تو نيست...

اما دل عاشق و سرگشته را چه بايد كرد...‍‍

پس مي نويسم گرچه خود مي دانم كه لايق وجود بي انتهاي تو نيست...

چه ثانيه ها مي نگريست آن لحظه را...

لحظه ي باشكوه آمدنت را...

لحظه ي طلوع ستاره اي ديگر در آسمان پاك امامت...

تو كه آمدي چه شكوفه ها كه فرش قدوم مباركت گشتند...

چه دل ها كه با يك نگه بر چهره ي ماهتاب تو ايمان به حق را در خود احساس كردند...

چه چشم ها كه سرود عاشقي را با زمزمه ي نگاه تو تجربه كردند...

مي روم در رؤيا...

كه براستي آن لحظه را چگونه مي توان وصف كرد؟

شايد هنگام ميلاد تو يك لحظه نبود...آخر ثانيه ها هم از شوق ديدنت بازماندند...ميان رفتن و يا ماندن... كه ديدن تو را تجربه ي هر كس نتوان بود... شرم كردند از اينكه با عشق تو بگذرند و لحظه اي ديگر را امان ماندن دهند...چه روزي بود آن روز ...

ملائك دسته دسته بر گرد شمع وجودت حلقه زده و ميلاد تو را در سراسر عالم فرياد زدند ...

كه زمزمه صوت قرآن دلنشين تو دل ها را آرام بخشيد...

 

مولا جانم!!يابن الحسن! اي كه جان من به فداي قلب پاك و نازنينت...

كاش مي شد اكنون ،در اين روز مقدس، چشمان خيس اشكمان از شوق ديدنت تا آسمان ها پر مي كشيد...كاش مي شد دل بي تابمان را قراري مي بخشيدي...اي كاش...

ميلاد با سعادت يازدهمين ستاره آسمان امامت و ولايت امام حسن عسكري (ع) را به پيشگاه مقدس حضرت ولي عصر(عج) و شيعيان جهان تبريك عرض مي كنم.

در اين روز عزيز بنده حقير رو هم از دعاي خيرتون بي نصيب نگذاريد

التماس دعا

اللهم عجل لوليك الفرج

يا مهدي ادركني

ــــ
ديدار مالك با ابو جعفر منصور

اين روايت را مورخ بزرگ ، ابن قتيبه در كتاب تاريخ الخلفا آورده است . و از خود مالك نقل مي كند . بنابر اين بايد در آن دقت كنيم :

مالك مي نويسد : هنگامي كه كه به مني مي رفتم به سرا پرده هايي رسيدم . خودم رفتم و اجازه خواستم كه به من اجازه داده شد ، و اندكي بعد خود اجازه دهنده بيرون آمد و مرا به درون برد . من به اجازه دهنده ( مسئول ملاقات ها ) گفتم هرگاه به خيمۀ اميرالمؤمنين !!! رسيدم مرا آگاه كن . مرا از اين خيمه به آن خيمه و از اين سراپرده به آن سراپرده برد كه در هركدام مرداني بودند كه شمشيرهايي كشيده و نيزه ها بر افراشته در دست داشتند تا اينكه به من گفت : آن خيمه ! و مرا رها كرد و خود عقب ايستاد .

من رفتم تا به آن خيمه رسيدم كه او در آن بود . او از تخت خويش فرود آمده بود و بر فرشي كه زير آن قرار داشت نشسته بود و لباسي معمولي پوشيده بود كه همانند لباس افرادي چون او بود . و اين كار ها را براي تواضع در برابر من انجام داده بود . و در آن خيمه جز من و او و يك تن كه شمشير به دست بر بالاي سر او ايستاده بود ، كسي نبود .

چون نزديك رفتم ، به استقبال من آمد و مرا نزديك خود نشانيد و مرتب مي گفت : اينجا ، من با اشاره مي گفتم همين جا مي نشينم تا اينكه مرا در كنار خود نشانيد و زانوي خود را به زانوي من چسبانيد .

سپس نخستين جمله اي كه گفت اين بود : سوگند به خدايي كه جز او كسي سزاوار خدايي نيست ! اي ابا عبدالله ! من به اين كار دستور نداده بودم ، و از آن هم خبر نداشتم ، تا اينكه اتفاق افتاد ! و هنگامي كه دانستم به هيچ وجه از آن راضي نشدم ( مقصود زدن مالك است ) .

مالك مي گويد : من خدا را بر هر حالي سپاس گفتم و بر پيامبر درود فرستادم و او را از اين كار و خشنودي به آن ، پاك و بي گناه دانستم .

او سپس گفت : اي ابو عبدالله ! تا زماني كه تو در ميان مردم حرمين باشي ، كار آنان به سامان است . و من مي پندارم كه تو مايۀ امنيت انان از عذاب خدا و قهر او هستي ، و خداوند به وسيلۀ تو بلاي بزرگي را از آنان بر گرداند ، زيرا تا آنجا كه من مي دانم ، آنها بيش از همۀ مردم به آشوب و فتنه تمايل دارند . و در برابر آن نا توانند . خدا آنها را بكشد ، هر جا كه بروند .

من دستور دادم تا اين دشمن خدا را از مدينه بر پشت شتر برهنه سوار كنند و بياورند . و دستور دادم در جاي تنگي زنداني اش كنند و او را بسيار خوار دارند . و من بايد چند برابر آزاري كه به تو داده بر سرش بياورم .

من گفتم : خدا امير المؤمنين !!! را به سلامت و او را گرامي دارد ، من بخاطر خوشاوندي او با رسول خدا (ص) و سپس با تو از سر گناه او در گذشتم  .

ابو جعفر گفت : خدا از سر گناه تو بگذرد و تو را رحمت كند .

مالك مي گويد : سپس دربارۀ علماي گذشته با من سخن گفت . و ديدم از همه بهتر مردم را مي شناسد . و سپس درباره علم و فقه با من سخن آغاز كرد . ديدم از همه مردم به موارد اتفاق و اختلاف ، دانا تر است و همۀ روايات را مي داند ، و آنچه را شنيده خوب مي فهمد .

ادامه دارد ...

 

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 1:28
ادامه مطالب قبلی 

بسم رب المهدی

از اينجا دانسته مي شود كه فرماندار مدينه كار احمقانه اي كرده و از سياست و نيرنگ هاي آن چيزي نمي دانسته است و نفهميده كه مالك مورد اعتماد خليفه و محور سياست هاي او در حرمين شريفين است . وگرنه نمي بايست پسر عموي خود را از فرمانروايي بركنار كند . تنها از آن رو كه مالك را تازيانه زده ، با اينكه مالك مستحق آن بوده ، زيرا فتوا داده كه بيعت مردم با منصور از روي اكراه بوده و درست نيست .

در اينجا به ياد حادثه اي مي افتيم كه در زمان اشغال تونس به دست فرانسه روي داد . شيخ طريقۀ عيساويه و گروه او در شب طبل مي نواختند و صداي خود را به مداحي بلند مي كردند . و پياده از برخي خيابان ها مي گذشتند تا به پيشگاه يكي از اوليا مي رسيدند . و اين عادت هميشگي آنها بود ، هنگامي كه از برابر خانه افسر پليس فرانسه مي گذشتند ، او بيرون آمد و خشمگينانه طبلهاي آنان را پاره كرد و آنان را متفرق ساخت ، زيرا به قانون احترام به همسايه ، و رعايت آرامش بعد از ساعت 10 شب ، عمل نكرده بودند .

هنگامي كه نماينده سياسي فرانسه – كه به منزلۀ پادشاه است – از حادثه با خبر شد ، به شدت از اين افسر پليس خشمگين شد و او را بركنار كرد و به او سه روز فرصت داد تا از شهر قفصه بيرون برود . و پس از آن شيخ طريقۀ عيساويه را خواست ، و به نام دولت فرانسه از او عذرخواهي كرد و پول فراواني به او داد و او را راضي كرد تا طبلها و وسايل جديدي بخرد و غرامت همۀ آنها را داد .

هنگامي كه يكي از نزديكان او ، علت اين رفتار را پرسيد ، گفت : به نظر ما بهتر است اين وحشيان به زدن طبل و گفتن اين جملات بيهوده بپردازند و عقربها را بخورند ، وگرنه بيكار مي شوند و به سراغ ما مي آيند و ما را مي خورند ، زيرا ما حقوق آنها را از آنها گرفته ايم .

دوباره به داستان امام مالك بر مي گرديم ، تا گوش فرا دهيم كه او خود چگونه داستان ديدارش با خليفه ابو جعفر منصور را براي ما شرح مي دهد .

ادامه دارد ...

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 2:11
میلاد نور مبارک 

بسم رب المهدي

لحظه ها از پي هم مي گذرند و دوباره با درخشش ستاره اي در آسمان تاريكي ها و جهالت ها پرتو نور وجود تك ستاره اي عالم را فرا مي گيرد ...

ستاره اي كه با طلوعش جهالت و ناداني رنگ مي بازد و بت ها فرو مي ريزند ، آتشكده اي كه هزار سال خاموشي را تجربه نكرده بود از نور جمالش خاموشي مي گيرد ، درياچه اي كه از عظمتش پرستش مي شد مي خشكد و....

و مي گويي چگونه اين زمين خاكي لايق پذيرفتن آن بي همتا بود ....كه چه زود هم نالايقي اش ثابت گشت و آن قامت رعنا بر آسمان و نزد معبود خود پر كشيد....

و اكنون  در پس سالها مي آيد و مي رود جشن ميلاد آن يگانه نور هستي و فرزند بزرگوارش ...و ما چه كرده ايم؟؟

اي كاش آنان كه دوباره و صد باره راه جهالت در پيش گرفتند قصه ابوجهل ملعون را سرلوحه شان مي كردند كه چگونه هنگام عبادت آن دلسپرده به معبود سنگي كه به قصد پرتاب در دست داشت به حكم خداوند در دست آن ملعون چسبيد ....

و چه بس معجزه ها بود و عبرت گرفتن ها... افسوس كه اندك بودند كساني كه آن تجلي نور خدا را درك كردند....

جشن ميلاد پيامبر مكرم اسلام (ص) و امام جعفرصادق (ع) بر مولايم حضرت صاحب الزمان(عج)و تمامي شيعيان جهان مبارك باد.

 

اگر بخواهيم درباره چگونگي گسترش اين مذاهب سني چهارگانه به دست فرمانروايان تحقيق كنيم مي توانيم با پرده برداشتن از روي مذهب امام مالك – كه يكي از بزرگترين و رايج ترين و گسترده ترين اين مذاهب است – به مسأله راه يابيم . مالك تنها با نوشتن موطأ مشهور شد . و گفتند كه ان را به دست خود به نگارش در آورده است . و نزد اهل سنت گفته مي شود كه صحيح ترين كتاب ، پس از كتاب خداست ! و حتي برخي از علماي اهل سنت آن را از صحيح بخاري بهتر مي دانند و بر آن برتري مي دهند .

شهرت مالك از همۀ مرزها گذشت ، تا آنجا كه گفتند : آيا با وجود مالك در مدينه كسي را مي رسد كه فتوايي بدهد ؟ و او را امام دارالهجره ناميدند .

ناگفته نماند كه مالك فتوا داد كه بيعت مردم با جبر و فشار حرام است . و فرماندار مدينه ، جعفر بن منصور ، بخاطر اين فتوا او را هفتاد تازيانه زد .

اين همان چيزي است كه مالكيها هميشه به آن استدلال مي كنند تا ثابت كنند كه مالك با دستگاه مخالف بوده است . و اين درست نيست ، زيرا همان كساني كه اين داستان را آورده اند ، دنبالۀ آن را هم بيان كرده اند . و اينك به طور تفصيل شما را در جريان اين رويداد مي گذاريم :

اين قتيبه مي نويسد : گفته اند كه چون به گوش منصور رسيد كه مالك كتك خورده است و جعفر بن سليمان با او چه كرده است ، اين كار را بسيار بد و زشت شمرد و نارضايتي خود را از آن اعلام كرد . و نامه اي نوشت كه جعفر بن سليمان بر كنار شده است . و دستور داد او را بر پشت شتر برهنه به بغداد بياورند .

سپس نامه اي به مالك بن انس نوشت و او را به نزد خود در بغداد خواند اما مالك نپذيرفت و به منصور نامه اي نوشت و از او پوزش خواست و برخي از عذرهاي خود را بيان كرد . منصور به او نوشت كه : در مراسم حج سال آينده به نزد من بيا ، زيرا مي خواهم امسال براي حج عازم شوم . «1»

اگر اميرالمؤمنين !!! ابو جعفر منصور ؛ خليفه عباسي پسر عمويش جعفر بن سليمان بن عباس را از فرمانداري مدينه بر كنار مي كند ، و گناه او را كتك زدن مالك مي شمارد ، اين داستان ، خود شك و ترديد بر انگيز است ؛ زيرا جعفر بن سليمان تنها از آن رو ، مالك را تازيانه زد كه مي خواست خلافت پسر عمويش را تقويت كند ، و پايه هاي قدرت او را استوار سازد . و منصور بايد اين فرماندار را گرامي بدارد و ترفيع بدهد ، نه آنكه به اين صورت به او اهانت كند . ولي مي بينيم كه او را بر كنار مي كند و دستور داد كه او را به بدترين صورت يعني در غل و زنجير و بر پشت شتر برهنه به بغداد بياورند . سپس خليفه شخصاً نامۀ معذرت خواهي به نزد مالك مي فرستد و او را راضي مي كند ! اين عجيب است !

1. تاریخ الخلفاء / ابن قتیبه ، ج 2 ، ص 149 .

ادامه دارد ...

 

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در سه شنبه ششم فروردین 1387 و ساعت 0:46