تبليغاتX
دنيا قراره تا به کي اينجور باشه &&&&&&&&&&&&&&&&&&& يا ابا صالح &&&&&&&&&&&&&&&&&&& تا کي قراره حرف ، حرف زور باشه .::<-اللهم عجل لوليک الفرج->::.

تموم هستیه من :: انتــــــــــــظار
تموم هستیه من
انتــــــــــــظار
ادامه بحث قبل 

میلاد نور مبارک باد .

ولادت با سعادت هشتمین گل بوستان ولایت، حضرت ثامن الحجج علی ابن موسی الرضا (ع) ، را به پیشگاه مقدس آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و کلیه عاشقان و عارفان تبریک می‌گویم .


آيا ما مي توانيم به آن احاديثي كه اهل سنت و جماعت  از بني اميه و ياران آنها گرد آوري كرده اند ، اعتماد كنيم ؟ با اينكه مي دانيم آنها نمايندۀ خلافت قريش بودند ، و قريش و عقيدۀ آنها را هم دربارۀ پيامبر خدا و سنت مطهر او شناختيم .

علي بايد آن صحيفه را كه همه چيز حتي حكم خراشيدن تن انسان در آن بود ، نگهداري كند ؛ چون به خلافت رسيد ، آن را بر شمشير خود مي آويخت و بر فراز منبر مي رفت و مردم را به اهميت آن آشنا مي ساخت .

روايات متواتر از ائمۀ اهل بيت (ع) رسيده كه آنها اين صحيفه را نسل اندر نسل به ارث برده اند ، و هر زمان از روي آن براي مردم فتوا مي داده اند .

به همين دليل ، امام صادق (ع) و امام رضا (ع) و امامان ديگر (ع) هميشه اين سخن را تكرار مي كنند كه ما تنها با نظريات خودمان به مردم فتوا نمي دهيم . و اگر مي خواستيم با نظريات خودمان فتوا بدهيم ، بيچاره مي شديم و مردم را هم بيچاره مي كرديم . ولي ما از روي آثار به جا مانده از پيامبر (ص) فتوا مي دهيم . و دانشي داريم كه از نياكان خود به ارث برده ايم . و مانند زر و سيم آن را در خانه ، نهان مي داريم . «1»

و امام صادق (ع) در جاي ديگر مي گويد : حديث من از پدرم و حديث او از جد من ، و او از حسين و حسين از حسن و حسن از اميرالمؤمنين و اميرالمؤمنين از رسول الله و رسول الله از خداوند عزوجل گرفته است .

و به اين ترتيب حديث متواتر ثقلين درست در مي آيد كه پيامبر (ص) فرمود : من ميان شما دو چيز گرانمايه مي گذارم : كتاب خدا و خاندانم . اگر به آن دو چنگ بزنيد ، هرگز پس از من گمراه نخواهيد شد . «2»

اين سخن درست است و هيچگونه اشتباهي در آن نيست . و سنت نبوي هم صحيح است . و جز امامان معصوم از خاندان پاك پيامبر ، كسي پاسدار آن نيست .

نتيجه اينكه : شيعيان اهل بيت ، كه به خاندان پيامبر (ص) چنگ زده اند اهل سنت پيامبر (ص) هستند . و اهل سنت و جماعت ادعاي چيزي مي كنند كه آن را ندارند . آنها هيچ دليل و برهاني ندارند . ما خدا را سپاس مي گوييم كه اين راه را به ما نشان داد .

1.     معالم المدرستین / علامۀ عسکری ، ج 2 ، ص 302 .

2.     صحیح مسلم ، ج 7 ، ص 122 – 123 . صحیح ترمذی ، ج 5 ، ص 621 – 622 ( ط دارالکتب العلمیه – بیروت ) .

ادامه دارد ...

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتـظر تنـها در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 13:29
ادامه مطالب قبل 

بسم رب المهدی

امشب گل و آیینه و دل بیدارند

                انگار همه منتظر دیدارند

         از آینه های مهربان می پرسم

                                          آیا خبری ز یوسف ما دارند



يقين ما زماني افزوده مي شود كه دريابيم حديث « از زبان من چيزي ننويسيد » يك حديث بي پايه است كه اصلا رسول خدا (ص) آن را نفرموده است . ابوبكر خود ، روايات رسول خدا را مي نوشت و برخي از آنها را در زمان آن حضرت جمع آوري كرده بود ، ولي هنگامي كه به خلافت رسيد به دلايل نامعلومي به سوزاندن آنها پرداخت .

دخترش عايشه مي گويد : پدرم روايات پيامبر (ص) را جمع كرد ، تا به پانصد حديث رسيد يك شب ديدم كه در رختخواب مي غلتد و خوابش نمي برد . با خود گفتم شايد بيمار است ، يا خبر ناگوار به او رسيده است . چون صبح شد گفت : دخترم ، رواياتي را كه نزد توست بياور . من آنها را آوردم و او همه را سوزاند . «1»

عمر بن خطاب نيز در زمان خلافت خود روزي براي مردم سخنراني كرد و گفت : كسي پيش خود نوشته اي را نگه ندارد ، هرچه داريد بياوريد تا من ببينم . آنها پنداشتند كه مي خواهد آنها را ببيند و اصلاح كند تا اختلافي پيش نيايد ، آنها كتاب هاي خود را آوردند ، و او همه را آتش زد . «2»

او كساني را به شهرها فرستاد و به مردم فرمان داد : هر كس چيزي دارد آن را پاك كند . «3» اين بالاترين دليل است بر اينكه صحابه ، خواه آنها كه در مدينه بودند و خواه در شهرستان هاي ديگر كشور پهناور اسلامي همه براي خود كتابهايي داشتند كه در آنها احاديث نبوي را جمع كرده بودند . اما با اقدام ابوبكر و عمر همه آنها سوزانده شد . و آنچه هم باقي مانده بود در زمان عمر از ميان رفت .

بنابراين ما نمي توانيم بپذيريم كه پيامبر آنها را از نوشتن حديث باز داشته باشد . و هيچ عاقلي هم نمي پذيرد ، زيرا ما مي دانيم  كه بيشتر صحابه ، احاديث را مي نوشتند و در كتابهايي گرد آورده بودند . و بويژه صحيفه اي كه هميشه همراه امام بود ، و طول آن هفتاد ذراع بود و جامعه ناميده مي شد ، زيرا همه چيز در آن بود .

از آنجا كه دستگاه حاكم و سياست وقت ، سود خود را در نابودي سنت پيامبر (ص) و جلوگيري از بازگو كردن آن مي ديد ، صحابه كه پشتيبانان اين خلافت بودند ، فرمانها را اجرا كردند . و براي آنها و پيروان ، راه ديگري جز اجتهاد و اعمال نظر نماند . و يا اينكه بايستي از سنت ابوبكر و عمر پيروي مي كردند و سنت عثمان ، معاويه ، يزيد ، مروان حكم ، عبدالملك مروان ، وليدبن عبدالله و سليمان عبدالملك را هم بر آن بيفزايند ، تا اينكه عمر بن عبدالعزيز آمد و از ابوبكر حزمي خواست كه هرچه از حديث پيامبر (ص) و سنت او و سخن عمر بن خطاب دارد ، بنويسد . «4»

بدينگونه روشن مي شود كه آنگاه كه نوشتن سنت پس از صد سال ، آزاد شد ، اين فروانرواي ميانه رو اموي كه اهل سنت او را بر خلفاي راشدين افزودند ، دستور مي دهد كه سنت رسول خدا و سنت عمر بن خطاب جمع آوري شود ، گويا عمر بن خطاب با پيامبر ، در نبوت شريك بوده است !!

چرا عمر بن عبدالعزيز از امامان اهل بيت كه در زمان او مي زيستند نخواست كه نسخه اي از صحيفۀ جامعه را به او بدهند . و آنان را مأمور نساخت كه احاديث پيامبر را جمع آوري كنند ، با آنكه آنها حديث جدّشان را بهتر از مردم ديگر مي شناختند ؟! پژوهشگران و حقجويان ، راز آن را مي دانند .

1.     کنزالعمال ، ج 10 ، ص 285 . مسند الصدیق / ابن کثیر و تذکرة الحفاظ / ذهبی ، ج 1 ، ص 5 .

2.     الطبقات الكبري / ابن سعد ، ج 5 ، ص 188 ، و خطيب بغدادي ، در تقييد العلم .

3.     جامع بیان العلم / ابن عبدالبر ، ج 1 ، ص 65 ( ط بیروت ، دارالکتب العلمیه ) .

4.     موطأ / مالک ، ج 1 ، ص 5 .

ادامه دارد ...

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتـظر تنـها در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 13:47
ادامه مطالب قبل  

بسم رب المهدی

خون شد دل و مهرت از دلم در نرود

گر سر رودم ، شور تو از سر نرود  

خو کرده کبوتری است بر بام تو دل

با سنگ جفا به جای دیگر نرود  

 

مي بينيم كه آنها حتي در زمان رسول خدا (ص) ، از اين كار جلوگيري مي كردند و اين نشان مي دهد كه اين طرز فكر با همه عمق و خطر آن در زمان رسول خدا (ص) هم وجود داشته است . وگرنه چرا اينها نگذارند عبدالله سنت را بنويسد يا حتي در اين باره با پيامبر (ص) مشورت كند .

و نيز از سخن آنان كه گفتند : پيامبر خدا ، انسان است و در خشم و خشنودي سخن مي گويد مي توان دريافت كه عقيده آنان به پيامبر (ص) جداً سست بوده است ، تا آنجا كه گمان داشتند : او به نادرست سخن مي گويد و به ناروا حكم مي كند و بويژه در حال خشم چنين است .

و اينكه پيامبر (ص) در پاسخ عبدالله بن عمرو درباره قريش و آنچه درباره او گفته بودند فرمود :‌ « بنويس ! به خدا سوگند از اين دهان جز سخن حق بيرون نمي آيد »، دليل ديگري است بر اينكه آنها در عدالت پيامبر ترديد داشتند و او را جايز الخطا مي شمردند و مي پنداشتند كه سخن ناروا هم مي گويد . و او سوگند خورد كه از دهانش سخني جز حق بيرون نمي آيد و تفسير درست سخن خداوند است كه در سورۀ النجم آيه 3 و 4 فرمود :

يعني : از روي هوس سخن نمي گويد . و جز وحيي كه از خدا مي رسد چيز ديگري نيست .

او معصوم است و اشتباه نمي كند . و سخن ياوه نمي گويد . و به اين ترتيب ما يقين مي كنيم كه همۀ رواياتي كه در دوران امويان ساخته شده و مي خواهد پيامبر (ص) را غير معصوم نشان دهد ؛ نادرست است . اين حديث ، همچنين به ما نشان داد كه آنها نفوذ فراواني بر عبدالله بن عمرو داشتند . تا آنجا كه باعث شدند او دست از نوشتن بردارد چنانكه خود مي گويد : از نوشتن دست برداشتم . و بر همين حال ماند تا اينكه فرصتي پيش آمد و نزد پيامبر (ص) رفت ، تا شك و ترديد را برطرف كند و ببيند آيا پيامبر ، معصوم و عادل است يا نه ؟

اينگونه شك و ترديد ها حتي در حضور پيامبر (ص) هم نشان داده مي شد . و آنها از او مي پرسيدند : آيا به راستي تو پيامبر هستي ؟ ( سخن عمر بن خطاب در صلح حديبيه « بخاري ، ج 3 ، ص 182 » ) يا اينكه : تو هماني كه مي پنداري پيامبر هستي . ( سخن عايشه با پيامبر « كتاب احياء علوم الدين از غزالي ، ج 2 ، ص 29 » ) يا : به خدا سوگند با اين تقسيم ، خدا را در نظر نداشتي ! ( يكي از صحابه از انصار به پيامبر (ص) چنين گفت « بخاري ، ج 4 ، ص 61 » )

يا اينكه عايشه به پيامبر (ص) مي گفت : خدا زود خواهش دل تو را برآورده مي سازد ؟ ، ( صحيح بخاري ، ج 4 ، ص 24 ، 128 ) يا اينكه به او مي گفت : « تند نرو » ، و ديگر سخناني كه نشان مي داد آنها دربارۀ عصمت او شك دارند . و معتقدند او تند روي و ستم و اشتباه مي كند و دروغ مي گويد . ( پناه بر خدا ) .

او (ص) خوي بسيار بزرگوارانه اي داشت و مهربان و دلسوز بود . و بسي اوقات شبهه هاي آنها را برطرف مي كرد . و گاهي مي گفت : من بنده اي مأمورم . و گاه مي فرمود : به خدا سوگند ! من بهتر و پرهيزگار تر از آنم كه چنان كنم . و بسيار مي شد كه مي فرمود : خدا برادرم موسي را رحمت كند ، بيش از اين او را آزردند و صبر كرد .

اين سخنان كه نشانه خرده گيري بر عصمت پيامبر (ص) و شك در نبوت اوست ، از مردماني رانده شده يا منافقين نيست ، بلكه با كمال تأسف از بزرگان صحابه و از ام المؤمنين !!! عايشه روايت شده ، كه نزد اهل سنت و جماعت الگو و پيشواي آنها هستند . خدا به داد همۀ ما برسد !!

ادامه دارد ... 

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتـظر تنـها در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 13:55