تبليغاتX
دنيا قراره تا به کي اينجور باشه &&&&&&&&&&&&&&&&&&& يا ابا صالح &&&&&&&&&&&&&&&&&&& تا کي قراره حرف ، حرف زور باشه .::<-اللهم عجل لوليک الفرج->::.

تموم هستیه من :: انتــــــــــــظار
تموم هستیه من
انتــــــــــــظار
ادامه مطالب قبلی 

بسم رب المهدی

از اينجا دانسته مي شود كه فرماندار مدينه كار احمقانه اي كرده و از سياست و نيرنگ هاي آن چيزي نمي دانسته است و نفهميده كه مالك مورد اعتماد خليفه و محور سياست هاي او در حرمين شريفين است . وگرنه نمي بايست پسر عموي خود را از فرمانروايي بركنار كند . تنها از آن رو كه مالك را تازيانه زده ، با اينكه مالك مستحق آن بوده ، زيرا فتوا داده كه بيعت مردم با منصور از روي اكراه بوده و درست نيست .

در اينجا به ياد حادثه اي مي افتيم كه در زمان اشغال تونس به دست فرانسه روي داد . شيخ طريقۀ عيساويه و گروه او در شب طبل مي نواختند و صداي خود را به مداحي بلند مي كردند . و پياده از برخي خيابان ها مي گذشتند تا به پيشگاه يكي از اوليا مي رسيدند . و اين عادت هميشگي آنها بود ، هنگامي كه از برابر خانه افسر پليس فرانسه مي گذشتند ، او بيرون آمد و خشمگينانه طبلهاي آنان را پاره كرد و آنان را متفرق ساخت ، زيرا به قانون احترام به همسايه ، و رعايت آرامش بعد از ساعت 10 شب ، عمل نكرده بودند .

هنگامي كه نماينده سياسي فرانسه – كه به منزلۀ پادشاه است – از حادثه با خبر شد ، به شدت از اين افسر پليس خشمگين شد و او را بركنار كرد و به او سه روز فرصت داد تا از شهر قفصه بيرون برود . و پس از آن شيخ طريقۀ عيساويه را خواست ، و به نام دولت فرانسه از او عذرخواهي كرد و پول فراواني به او داد و او را راضي كرد تا طبلها و وسايل جديدي بخرد و غرامت همۀ آنها را داد .

هنگامي كه يكي از نزديكان او ، علت اين رفتار را پرسيد ، گفت : به نظر ما بهتر است اين وحشيان به زدن طبل و گفتن اين جملات بيهوده بپردازند و عقربها را بخورند ، وگرنه بيكار مي شوند و به سراغ ما مي آيند و ما را مي خورند ، زيرا ما حقوق آنها را از آنها گرفته ايم .

دوباره به داستان امام مالك بر مي گرديم ، تا گوش فرا دهيم كه او خود چگونه داستان ديدارش با خليفه ابو جعفر منصور را براي ما شرح مي دهد .

ادامه دارد ...

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 2:11