تبليغاتX
دنيا قراره تا به کي اينجور باشه &&&&&&&&&&&&&&&&&&& يا ابا صالح &&&&&&&&&&&&&&&&&&& تا کي قراره حرف ، حرف زور باشه .::<-اللهم عجل لوليک الفرج->::.

تموم هستیه من :: انتــــــــــــظار
تموم هستیه من
انتــــــــــــظار
در سوز فراق کریمه اهل بیت(س)... 

بسم رب المهدي

وفات كريمه ي اهل بيت حضرت معصومه(س) رو به همه دوستان عزيز تسليت مي گم.

دلم گرفته اي يار بگو كجا بهار است

بگو كجاي دنيا ازين خزان جدا است

بگو بگو كه قلبم دگر رمق ندارد

بگو كجا دلي با درد من آشنا است

بگو به ماه و مهتاب كه جان دگر ندارد

منتظري چه خسته منتظر صدا است

منتظر صدايي كه مي رسد ز كعبه

نداي دلگشايي پاسخ الامان است

التماس دعاي زياد

اللهم عجل لوليك الفرج

يا علي

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 18:30
میلاد نور مبارک 

بسم رب المهدي

مولاي من!!

نمي دانم با كدامين وا‍‍ژه ها ذره اي از وجود پاك تو را در كلام ناچيز و حقير خود بگنجانم

آخر نوشتن از تو كار سيه روزي چون من نيست...

آخر مرا ياراي نگاشتن از تو نيست...

اما دل عاشق و سرگشته را چه بايد كرد...‍‍

پس مي نويسم گرچه خود مي دانم كه لايق وجود بي انتهاي تو نيست...

چه ثانيه ها مي نگريست آن لحظه را...

لحظه ي باشكوه آمدنت را...

لحظه ي طلوع ستاره اي ديگر در آسمان پاك امامت...

تو كه آمدي چه شكوفه ها كه فرش قدوم مباركت گشتند...

چه دل ها كه با يك نگه بر چهره ي ماهتاب تو ايمان به حق را در خود احساس كردند...

چه چشم ها كه سرود عاشقي را با زمزمه ي نگاه تو تجربه كردند...

مي روم در رؤيا...

كه براستي آن لحظه را چگونه مي توان وصف كرد؟

شايد هنگام ميلاد تو يك لحظه نبود...آخر ثانيه ها هم از شوق ديدنت بازماندند...ميان رفتن و يا ماندن... كه ديدن تو را تجربه ي هر كس نتوان بود... شرم كردند از اينكه با عشق تو بگذرند و لحظه اي ديگر را امان ماندن دهند...چه روزي بود آن روز ...

ملائك دسته دسته بر گرد شمع وجودت حلقه زده و ميلاد تو را در سراسر عالم فرياد زدند ...

كه زمزمه صوت قرآن دلنشين تو دل ها را آرام بخشيد...

 

مولا جانم!!يابن الحسن! اي كه جان من به فداي قلب پاك و نازنينت...

كاش مي شد اكنون ،در اين روز مقدس، چشمان خيس اشكمان از شوق ديدنت تا آسمان ها پر مي كشيد...كاش مي شد دل بي تابمان را قراري مي بخشيدي...اي كاش...

ميلاد با سعادت يازدهمين ستاره آسمان امامت و ولايت امام حسن عسكري (ع) را به پيشگاه مقدس حضرت ولي عصر(عج) و شيعيان جهان تبريك عرض مي كنم.

در اين روز عزيز بنده حقير رو هم از دعاي خيرتون بي نصيب نگذاريد

التماس دعا

اللهم عجل لوليك الفرج

يا مهدي ادركني

ــــ
ديدار مالك با ابو جعفر منصور

اين روايت را مورخ بزرگ ، ابن قتيبه در كتاب تاريخ الخلفا آورده است . و از خود مالك نقل مي كند . بنابر اين بايد در آن دقت كنيم :

مالك مي نويسد : هنگامي كه كه به مني مي رفتم به سرا پرده هايي رسيدم . خودم رفتم و اجازه خواستم كه به من اجازه داده شد ، و اندكي بعد خود اجازه دهنده بيرون آمد و مرا به درون برد . من به اجازه دهنده ( مسئول ملاقات ها ) گفتم هرگاه به خيمۀ اميرالمؤمنين !!! رسيدم مرا آگاه كن . مرا از اين خيمه به آن خيمه و از اين سراپرده به آن سراپرده برد كه در هركدام مرداني بودند كه شمشيرهايي كشيده و نيزه ها بر افراشته در دست داشتند تا اينكه به من گفت : آن خيمه ! و مرا رها كرد و خود عقب ايستاد .

من رفتم تا به آن خيمه رسيدم كه او در آن بود . او از تخت خويش فرود آمده بود و بر فرشي كه زير آن قرار داشت نشسته بود و لباسي معمولي پوشيده بود كه همانند لباس افرادي چون او بود . و اين كار ها را براي تواضع در برابر من انجام داده بود . و در آن خيمه جز من و او و يك تن كه شمشير به دست بر بالاي سر او ايستاده بود ، كسي نبود .

چون نزديك رفتم ، به استقبال من آمد و مرا نزديك خود نشانيد و مرتب مي گفت : اينجا ، من با اشاره مي گفتم همين جا مي نشينم تا اينكه مرا در كنار خود نشانيد و زانوي خود را به زانوي من چسبانيد .

سپس نخستين جمله اي كه گفت اين بود : سوگند به خدايي كه جز او كسي سزاوار خدايي نيست ! اي ابا عبدالله ! من به اين كار دستور نداده بودم ، و از آن هم خبر نداشتم ، تا اينكه اتفاق افتاد ! و هنگامي كه دانستم به هيچ وجه از آن راضي نشدم ( مقصود زدن مالك است ) .

مالك مي گويد : من خدا را بر هر حالي سپاس گفتم و بر پيامبر درود فرستادم و او را از اين كار و خشنودي به آن ، پاك و بي گناه دانستم .

او سپس گفت : اي ابو عبدالله ! تا زماني كه تو در ميان مردم حرمين باشي ، كار آنان به سامان است . و من مي پندارم كه تو مايۀ امنيت انان از عذاب خدا و قهر او هستي ، و خداوند به وسيلۀ تو بلاي بزرگي را از آنان بر گرداند ، زيرا تا آنجا كه من مي دانم ، آنها بيش از همۀ مردم به آشوب و فتنه تمايل دارند . و در برابر آن نا توانند . خدا آنها را بكشد ، هر جا كه بروند .

من دستور دادم تا اين دشمن خدا را از مدينه بر پشت شتر برهنه سوار كنند و بياورند . و دستور دادم در جاي تنگي زنداني اش كنند و او را بسيار خوار دارند . و من بايد چند برابر آزاري كه به تو داده بر سرش بياورم .

من گفتم : خدا امير المؤمنين !!! را به سلامت و او را گرامي دارد ، من بخاطر خوشاوندي او با رسول خدا (ص) و سپس با تو از سر گناه او در گذشتم  .

ابو جعفر گفت : خدا از سر گناه تو بگذرد و تو را رحمت كند .

مالك مي گويد : سپس دربارۀ علماي گذشته با من سخن گفت . و ديدم از همه بهتر مردم را مي شناسد . و سپس درباره علم و فقه با من سخن آغاز كرد . ديدم از همه مردم به موارد اتفاق و اختلاف ، دانا تر است و همۀ روايات را مي داند ، و آنچه را شنيده خوب مي فهمد .

ادامه دارد ...

 

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 1:28