تبليغاتX
دنيا قراره تا به کي اينجور باشه &&&&&&&&&&&&&&&&&&& يا ابا صالح &&&&&&&&&&&&&&&&&&& تا کي قراره حرف ، حرف زور باشه .::<-اللهم عجل لوليک الفرج->::.

تموم هستیه من :: انتــــــــــــظار
تموم هستیه من
انتــــــــــــظار
شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) 

شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) را خدمت حضرت بقیة الله عجل الله  تعالی  فرجه  الشریف  و همه ی  شیـعیان  جهان  تسـلیت  عـرض می کنم .


مهدی ام ، ای سـحر عمر من ای دلدارم

 

                                               دل خود را به تو بستم که توئی غمخوارم

 

در پس در به هـمان روز صـدایـت کـــردم

 

                                               در همان لحظه که تنها شده بود آن یـارم

 

من هـمان فاطــمه ام مـادر نیـلی رویـت

 

                                               از غـــم حجـر تـو افســرده دل و بیـمـارم

 

پسرم بین که به بستر تک و تنها ماندم

 

                                               میروم ، لیک به فـردای تو دل خوش دارم

 

دست آرم به دعـا بهـر ظهـورت ای یاس

 

                                                کـه تـوئـی منتـــقم عــمر کـم و پربــارم

 

قبـر من را تو عیان کن به محبـان علـی

 

                                               بیـرق کفـر بیفـکن به زمیــن ، ســردارم

 

انتـقام من و اهلـم تـو بگـیر از دشـمن

 

                                               که من از دشمن و از خصم علی ، بیزارم


ديدار مالك با ابو جعفر منصور

اين روايت را مورخ بزرگ ، ابن قتيبه در كتاب تاريخ الخلفا آورده است . و از خود مالك نقل مي كند . بنابر اين بايد در آن دقت كنيم :

مالك مي نويسد : هنگامي كه كه به مني مي رفتم به سرا پرده هايي رسيدم . خودم رفتم و اجازه خواستم كه به من اجازه داده شد ، و اندكي بعد خود اجازه دهنده بيرون آمد و مرا به درون برد . من به اجازه دهنده ( مسئول ملاقات ها ) گفتم هرگاه به خيمۀ اميرالمؤمنين !!! رسيدم مرا آگاه كن . مرا از اين خيمه به آن خيمه و از اين سراپرده به آن سراپرده برد كه در هركدام مرداني بودند كه شمشيرهايي كشيده و نيزه ها بر افراشته در دست داشتند تا اينكه به من گفت : آن خيمه ! و مرا رها كرد و خود عقب ايستاد .

من رفتم تا به آن خيمه رسيدم كه او در آن بود . او از تخت خويش فرود آمده بود و بر فرشي كه زير آن قرار داشت نشسته بود و لباسي معمولي پوشيده بود كه همانند لباس افرادي چون او بود . و اين كار ها را براي تواضع در برابر من انجام داده بود . و در آن خيمه جز من و او و يك تن كه شمشير به دست بر بالاي سر او ايستاده بود ، كسي نبود .

چون نزديك رفتم ، به استقبال من آمد و مرا نزديك خود نشانيد و مرتب مي گفت : اينجا ، من با اشاره مي گفتم همين جا مي نشينم تا اينكه مرا در كنار خود نشانيد و زانوي خود را به زانوي من چسبانيد .

سپس نخستين جمله اي كه گفت اين بود : سوگند به خدايي كه جز او كسي سزاوار خدايي نيست ! اي ابا عبدالله ! من به اين كار دستور نداده بودم ، و از آن هم خبر نداشتم ، تا اينكه اتفاق افتاد ! و هنگامي كه دانستم به هيچ وجه از آن راضي نشدم ( مقصود زدن مالك است ) .

مالك مي گويد : من خدا را بر هر حالي سپاس گفتم و بر پيامبر درود فرستادم و او را از اين كار و خشنودي به آن ، پاك و بي گناه دانستم .

او سپس گفت : اي ابو عبدالله ! تا زماني كه تو در ميان مردم حرمين باشي ، كار آنان به سامان است . و من مي پندارم كه تو مايۀ امنيت انان از عذاب خدا و قهر او هستي ، و خداوند به وسيلۀ تو بلاي بزرگي را از آنان بر گرداند ، زيرا تا آنجا كه من مي دانم ، آنها بيش از همۀ مردم به آشوب و فتنه تمايل دارند . و در برابر آن نا توانند . خدا آنها را بكشد ، هر جا كه بروند .

من دستور دادم تا اين دشمن خدا را از مدينه بر پشت شتر برهنه سوار كنند و بياورند . و دستور دادم در جاي تنگي زنداني اش كنند و او را بسيار خوار دارند . و من بايد چند برابر آزاري كه به تو داده بر سرش بياورم .

من گفتم : خدا امير المؤمنين !!! را به سلامت و او را گرامي دارد ، من بخاطر خوشاوندي او با رسول خدا (ص) و سپس با تو از سر گناه او در گذشتم  .

ابو جعفر گفت : خدا از سر گناه تو بگذرد و تو را رحمت كند .

مالك مي گويد : سپس دربارۀ علماي گذشته با من سخن گفت . و ديدم از همه بهتر مردم را مي شناسد . و سپس درباره علم و فقه با من سخن آغاز كرد . ديدم از همه مردم به موارد اتفاق و اختلاف ، دانا تر است و همۀ روايات را مي داند ، و آنچه را شنيده خوب مي فهمد .

ادامه دارد ...

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:6