تبليغاتX
دنيا قراره تا به کي اينجور باشه &&&&&&&&&&&&&&&&&&& يا ابا صالح &&&&&&&&&&&&&&&&&&& تا کي قراره حرف ، حرف زور باشه .::<-اللهم عجل لوليک الفرج->::.

تموم هستیه من :: انتــــــــــــظار
تموم هستیه من
انتــــــــــــظار
 

بسم رب المهدی

میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) و فرزند صالحش امام خمینی (ره) و همچنين روز زن و مادر را خدمت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرج الشریف و تمام مادر هاي بزرگوار و زنان پاک دامن و عفيف مسلمان و ايراني تبريک عرض می کنم .

تبریک


سپس به من گفت : اي ابا عبدالله !!! اين علم را سرو ساماني بده و قدري تدوين كن ، و كتابهاي جداگانه اي در آن بنويس . و از سختگيري هاي عبدالله بن مسعود ، بپرهيز و ميان رو باش . و آنچه را كه امامان و صحابه بر آن اتفاق دارند ، بياور ، تا به ياري خدا ، مردم دانش و كتابهاي تو را فراگيرند و در شهرها ترويج كنند . و ما با آنها پيمان مي بنيدم كه با آن مخالفت نكنند و بر خلاف آن قضاوت نشود .

گفتم : خدا شما را حفظ كند ، مردم عراق علم ما را نمي پسندند و در كار خود ، به نظر ما توجه ندارند .

ابو جعفر گفت : ما آنها را بر اين كار وادار مي كنيم و با شمشير بر سر آنها مي كوبيم و پشت آنها را با تازيانه مي شكنيم . تو زود آن را بنويس .

پسرم محمد مهدي سال آينده به مدينه مي آيد . و خبر آن را از تو بشنود و ببيند كه تو از اين كار ان شاءالله فارغ شده اي .

مالك مي گويد : در حالي كه ما نشسته بوديم ، پسر كوچكي به خيمه ما آمد بچه چون نگاهش به من افتاد ، ترسيد و عقب رفت و نزديك نيامد .

ابو جعفر به او گفت : عزيزم بيا جلو ! اين ابو عبدالله فقيه از مردم حجاز است . سپس رو به من كرد و گفت : اي ابو عبدالله آيا مي داني چرا بچه ترسيد و جلو نيامد ؟

گفتم : نه !

گفت : به خدا تعجب كرد كه چرا من اينقدر نزديك تو نشسته ام . و اين حالت را جز براي تو در هيچكس نديده است . به همين دليل ، عقب رفت .

مالك گفت : سپس دستور داد كه هزار دينار زر خالص و لباس گرانبها به من بدهد . و به پسرم نيز هزار دينار داد . سپس از او اجازه رفتن خواستم ، به من اجازه داد . بر خاستم و او با من خدا حافظي كرد و براي من دعا نمود و من رفتم . چون به راه افتادم ، يك غلام خواجه پشت سرم آمد و آن لباس را بر دوشم نهاد . و اين شيوۀ آنهاست كه به هر كس خلعت دهند چنين مي كنند ، هر چند او مردي بزرگ باشد . او با همان لباس به نزد مردم مي آيد ، در حالي كه آن را به دوش دارد ، سپس آن را به غلام خود مي دهد .

چون آن غلام خواجه ، لباس را بر دوشم گذاشت ، شانه ام را پايين آوردم زيرا نمي خواستم آن را بپوشم و در برابر مردم ظاهر شوم و از اين كار خوشم نمي آمد .

ابو جعفر فرياد برداشت كه : اين لباس را به چادر ابو عبدالله ببر ... «1»

1. تاریخ الخلفاء / ابن قتیبه ، ج 2 ، ص 150 .

ادامه دارد ...

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 1:40