تبليغاتX
دنيا قراره تا به کي اينجور باشه &&&&&&&&&&&&&&&&&&& يا ابا صالح &&&&&&&&&&&&&&&&&&& تا کي قراره حرف ، حرف زور باشه .::<-اللهم عجل لوليک الفرج->::.

تموم هستیه من :: انتــــــــــــظار
تموم هستیه من
انتــــــــــــظار
داستان ازدواج امام حسن عسکری (ع) 

 

ولادت با سعادت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف را به تمامی شیعیان جهان تبریک و تهنیت عرض می کنم .    

میلاد نور مبارکاللهم عجل لولیک الفرج   میلاد نور مبارک

 


در غيبت طوسي از بشر بن سليمان برده فروش كه از فرزندان ابو ايوب انصاري و يكي از شيعيان مخلص حضرت امام علي نقي و امام حسن عسكري (ع) و در سامره همسايه حضرت بود روايت كرده كه گفت : روزي كافور غلام امام علي نقي (ع)  نزد من آمد و مرا احضار كرد ، چون به خدمت حضرت رسيدم فرمود : اي بشر تو از اولاد انصار هستي دوستي شما نسبت به ما اهلبيت پيوسته ميان شما برقرار است ، بطوريكه فرزندان شما آن را به ارث مي برند و شما مورد وثوق ما مي باشيد .

مي خواهم تو را فضيلتي دهم كه در مقام دوستي با ما و اين رازي كه با تو در ميان مي گذارم بر ساير شيعيان پيشي گيري .

سپس نامه پاكيزه اي به خط و زبان رومي مرقوم فرمود : و سر آن را با خاتم مبارك مهر نمود و كيسه زردي كه 220 اشرفي در آن بود بيرون آورد و فرمود : اين را گرفته به بغداد ميروي و صبح فلان روز در سر پل فرات حضور مي يابي.

چون كشتي حامل اسيران نزديك شد ، و اسيران را ديدي مي بيني بيشتر مشتريان فرستادگان اشرف بني عباس و قليلي از جوانان عرب مي باشند . در اين موقع مواظب شخصي به نام عمر بن زيد برده فروش باش كه كنيزي را به اوصافي مخصوص كه از جمله دو لباس حرير پوشيده و خود را از معرض فروش و دسترس مشتريان حفظ مي كند ، به مشتريان عرضه مي دارد .

در اين وقت صداي ناله او را به زبان رومي از پس پرده رقيقي مي شنوي كه بر اسارت و هتك احترام خود مي نالد ، يكي از مشتريان به عمر بن زيد خواهد   گفت : عفت اين كنيز رغبت مرا به وي جلب نموده ، او را به سيصد دينار به من بفروش ! كنيزك به زبان عربي مي گويد : اگر تو حضرت سليمان و داراي حشمت او باشي من به تو رغبت ندارم بيهوده مال خود را تلف نكن .

فروشنده مي گويد : پس چاره چيست ؟ من ناگزيرم تو را بفروشم . كنيزك مي گويد : چرا شتاب مي كني ؟ بگذار خريداري پيدا شود كه قلب من به او و وفا و امانت وي آرام گيرد .

در اين هنگام نزد فروشنده برو و بگو من حامل نامه لطيفي هستم كه يكي از اشراف به خط و زبان رومي نوشته و كرم و وفا و شرافت امانت خود را در آن شرح داده است . نامه را به كنيزك نشان بده تا درباره نويسنده آن بيانديشد .

اگر به وي مايل گرديد و تو نيز راضي شدي من به وكالت او كنيزك را ميخرم .

بشر بن سليمان مي گويد : آنچه امام علي نقي (ع)  فرموده بود امتثال نمودم .

چون نگاه كنيزك به نامه حضرت افتاد سخت گريست سپس رو به عمر بن زيد كرد و گفت : مرا به صاحب اين نامه بفروش و سوگند ياد نمود كه اگر از فروش او به صاحب وي امتناع كند خود را هلاك خواهد كرد ، من در تعيين قيمت او با فروشنده گفتگوي بسيار كردم تا به همان مبلغ كه امام به من داده بود راضي شد .

من هم پول را بوي تسليم نمودم و با كنيزك كه خندان و شادان بود به محلي كه در بغداد اجاره كرده بودم آمديم . در آن حال با بيقراري زياد نامه امام را از جيب بيرون آورده مي بوسيد و روي ديدگان مژگان خود مي نهاد و بر بدن و صورت مي كشيد .

من گفتم : عجبا ! نامه اي را مي بوسي كه نويسنده انرا نمي شناسي ! گفت : اي درمانده كم معرفت ! گوش فرا ده و دل سوي من بدار . من مليكه دختر يشوعا پسر قيصر روم هستم ، مادرم از فرزندان حواريين است و به شمعون وصي حضرت عيسي (ع) نسبت مي رسانم ، بگذار داستان عجيب خود را برايت نقل كنم .

جد من قيصر مي خواست مرا كه 13 سال بيشتر نداشتم براي پسر برادرش تزويج كند 300 نفر از رهبانان و قسيسين نصاري از دودمان حواريين عيسي بن مريم (ع) و 700 نفر از اعيان و اشراف و 4000 هزار نفر از امراء و فرماندهان و سران لشكر و بزرگان مملكت را جمع نمود .

آنگاه تختي آراسته به انواع جواهرات را روي 40 پايه نصب كرد . چون پسر برادرش را روي آن نشانيد و صليبها را بيرون آورد و اسقفها پيش روي او قرار گرفتند و سفرهاي انجيل ها را گشودند ، ناگاه صليبها از بلندي بر روي زمين فرو ريخت و پايه هاي تخت در هم شكست .

پسر عمويم با حالت بيهوشي از بالاي تخت با حالت بيهوشي از بالاي تخت بر روي زمين افتاد و رنگ صورت اسقفها دگرگون گشت و سخت بلرزيدند .

بزرگ اسقفها چون اين بديد رو بجدم كرد و گفت : پادشاها ! ما را از مشهاده اين اوضاع منحوس كه نشانه زوال دين مسيح و مذهب پادشاهي است معاف بدار !

جدم نيز اوضاع را به فال بد گرفت معهذا به اسقفها دستور داد تا پايه هاي تخت را استوار كنند و صليبها را دوباره بر افرازند و گفت : پسر بد بخت برادرم را بياوريد تا هر طور هست اين دختر را به او تزويج نمايم ، باشد كه با اين وصلت ميمون نحوست آن بر طرف گردد .

چون دستور او را عملي كردند ، آنچه بار نخست روي داده بود تجديد شد . مردم پراكنده گشتند و جدم با حالت انوه به حرم سرا رفت . و پرده ها بيافتاد .

شب هنگام در خواب ديدم مثل اينكه حضرت عيسي و شمعون وصي او و گروهي از حواريين در قصر جدم قيصر اجتماع كرده اند و در جاي تخت منبري كه نور از آن مي درخشيد قرار دارد .

چيزي نگذشت كه محمد (ص) پيغمبر خاتم و داماد و جانشين او و جمعي از فرزندان وي وارد قصر شدند ، حضرت عيسي (ع) به استقبال شتافت و با محمد (ص) معانقه كرد و محمد (ص) فرمودند : يا روح الله ! من به خواستگاري دختر وصي شما شمعون ، براي فرزندم آمده ام و در اين هنگام اشاره به امام حسن عسكري (ع) نمود . حضرت عيسي (ع) نگاهي به شمعون كرده و فرمود : شرافت به سوي تو روي آورده و با اين وصلت با ميمنت موافقت كن . او هم   گفت : موافقم .

پس حضرت محمد (ص) بالاي منبر رفت و خطبه اي انشاء فرمود و مرا براي فرزندش تزويج كرد ، و حضرت عيسي (ع) و فرزندان خود و حواريين را گواه گرفت . چون از خواب برخاستم از بيم جان خواب خود را براي پدر و جدم نقل نكردم و همواره آن را پوشيده مي داشتم .

بعد از آن شب چنان قلبم از محبت امام حسن عسكري (ع) موج ميزد كه از خوردن و آشاميدن باز ماندم و كم كم لاغر و رنجور گشتم و سخت بيمار شدم .

جدم تمام پزشكان را اظهار نمود و از مداواي من استفسار كرد ، و چون مأيوس گرديد گفت : نورديده ! هر خواهشي داري بگو تا در انجام آن بكوشم ؟ گفتم : پدر جان ! اگر در بر روي اسيران مسلمين بگشايي و آنها را از قيد و بند و زندان آزاد گرداني اميد است كه عيسي و مادرش مرا شفا دهند .

پدرم تقاضاي مرا پذيرفت و من هم نيز به ظاهر اظهار بهبودي كردم و كمي غذا خوردم . پدرم از اين واقعه خوشنود گرديد و سعي در رعايت حال اسيران مسلمين و احترام آنان نمود .

چهارده شب بعد از اين ماجرا باز در خواب ديدم كه حضرت فاطمه سلام الله عليها با مريم و حوريان بهشتي به عيادت من آمده اند . حضرت مريم روي به من نمود و فرمود : اين بانوي بانوان جهان و مادر شوهر تو است . من دامن مبارك او را گرفتم و گريه نمودم و از نيامدن امام حسن عسكري (ع) بديدنم شكايت كردم . فرمود : او به عيادت تو نخواهد آمد زيرا تو مشرك به خدا و پيرو مذهب نصاري هستي .اين خواهر من مريم است كه از دين تو به خدا پناه ميبرد .

اگر مي خواهي خدا و عيسي و مريم از تو خشنود باشند و ميل داري فرزندم به ديدنت بيايد ، به يگانگي خدا و اينكه محمد پدر من خاتم پيغمبران است گواهي بده.

چون اين كلمات را ادا نمودم فاطمه سلام الله عليها مرا در آغوش گرفت و بدينوسيله حالم بهبود يافت . سپس فرمود : اكنون منتظر فرزندم حسن عسكري باش كه او را نزد تو خواهم فرستاد .

چون از خواب برخاستم شوق زيادي براي ملاقات حضرت در خود حس كردم . شب بعد امام را در خواب ديدم و درحالي كه از گذشته شكوه مي نمودم گفتم : اي محبوب من ! من كه خود را در راه محبت تو تلف كردم ! فرمود : نيامدن من علتي سواي مذهب سابق تو نداشت و اكنون كه اسلام آورده اي هر شب به ديدنت مي آيم تا موقعي كه فراق ما مبدل به وصال گردد . از آن شب تا كنون شبي نيست كه وجود نازنينش را به خواب نبينم .

بشر بن سليمان مي گويد : پرسيدم چطور شد كه به ميان اسيران افتادي ؟

گفت در يكي از شبها در عالم خواب امام حسن عسكري (ع) فرمود : فلان روز جدت قيصر لشكري به جنگ مسلمانان مي فرستد تو هم به طور ناشناس در لباس خدمتكاران همراه عده اي از كنيزان از فلان را به آنها ملحق شو .

سپس پيشقر اولان اسلام مطلع شدند و ما را اسير گرفتند و كار من بدينگونه كه ديدي انجام پذيرفت . ولي تاكنون به كسي نگفته ام نوه پادشاه روم هستم .

حتي پيرمردي كه من در تقسيم غنائم جنگ سهم او شده بودم نامم را پرسيد ، ولي من اظهاري نكردم و گفتم : نرجس ! گفت : نام كنيزان ؟

بشر مي گويد گفتم : عجب است كه تو رومي هستي و زبانت عربي است ؟!

گفت : جدم در تربيت من جهدي بليغ داشت . او زني را كه چندين زبان را  مي دانست معين كرده بود كه صبح و شام نزد من آمده و زبان عربي بمن بياموزد و به همين جهت عربي را خوب آموختم .

بشر مي گويد : چون به سامرا خدمت امام علي نقي (ع)  آوردم حضرت از وي پرسيد : عزت اسلام و ذلت نصاري و شرف خاندان پيغمبر را چگونه ديدي ؟

گفت : درباره چيزي كه شما از من دانا تر مي باشيد چه عرض كنم ؟.

فرمود : مي خواهم ده هزار دينار يا مژده مسرت انگيزي به تو بدهم ، كدام يك را انتخاب مي كني ؟ عرض كرد : مژده فرزندي بمن دهيد ! فرمود : تو را مژده به فرزندي مي دهم كه شرق و غرب عالم را مالك مي شود و جهان را از عدل و داد پر گرداند ، از آن پس كه پر از ظلم و جور شده باشد .

عرضكرد : اين فرزند از چه شوهري خواهد بود ؟ فرمود : از آنكس كه پيغمبر اسلام در فلان شب و فلان ماه و فلان سال رومي تو را براي او خواستگاري نمود . در آن شب عيسي بن مريم و وصي او تو را به كي تزويج كردند ؟ گفت به فرزند دلبند شما ! فرمود او را مي شناسي ؟ عرض كرد از شبي كه بدست حضرت فاطمه سلام الله عليها اسلام آوردم شبي نيست كه او بديدن من نيامده باشد .

در اين وقت امام  به كافور خادم فرمود : خواهرم حكيمه را بگو نزد من بيايد . چون آن بانوي محترم آمد فرمود : خواهر اين زن همان است كه گفته بودم .

حكيمه خاتون آن بانو را مدتي در آغوش گرفت و از ديدارش شادمان گرديد .

آنگاه امام علي نقي (ع)  فرمود : عمه ! او را به خانه خود ببر و فرايض ديني و اعمال مستحبه را به او بياموز كه او همسر فرزندم حسن و مادر قائم آل محمد (ص) است .

 

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتـظر تنـها در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 و ساعت 19:16