تبليغاتX
دنيا قراره تا به کي اينجور باشه &&&&&&&&&&&&&&&&&&& يا ابا صالح &&&&&&&&&&&&&&&&&&& تا کي قراره حرف ، حرف زور باشه .::<-اللهم عجل لوليک الفرج->::.

تموم هستیه من :: انتــــــــــــظار
تموم هستیه من
انتــــــــــــظار
"رمضان الکریم" 

 

فرارسیدن ماه رمضان بر تمامی مسلمین مبارک باد

بسم رب المهدی(عج)

رمضان از ره میرسد و باز دلهای عاشق را به دیدار محبوب فرامیخواند

میگوید بیایید تا بار دیگر لبیک خدا را در اجابت دعاها و نجواهای خود ، در قبول توبه های خود بشنوید ای توبه کننده کنندگان به درگاه باری تعالی که والله تواب الرحیم

بیایید تا بنگرید بار دیگر باران رحمت حق را که صدچندان گشته در ماهی بدین مبارکی ؛ماه رمضان که الذی انزلته فیه الفرقان

همان قرانی که هدایتی است در آن برای انسانها...

و فرود آمد قرآن از جانب خدای رحمان بر رسول برای مردمان

و اکنون قرآن چقدر غریب است میان ما...

 

باید گفت ، از ته دل گفت...که قرآن شرمنده ایم ازاینکه عمری تو را خواندیم و حتی بسیاری حفظ کرده و بخاطر سپردیم اما در عمل به تو ، در ماندیم

شرمنده ایم از اینکه بسیاری وقتها در قفسه کتابها نشانده شدی بی هیچ نظری از جانب ما

و امروز باخود و با خدای خود عهد می بندیم

عهد می بندیم که در توان خود تو را با تمام وجود بخوانیم و قرار دهیم تو را راهی برای رسیدن به حق

بیش از آنکه به ظاهر آیات زیبای تو بنگریم در فهم معناو تفسیرت بکوشیم

و از خداوند متعال برای موفقیت و پایداری در این تصمیم بزرگ مدد می طلبیم از دل و جان

امید که این راه سببی شود برای تقرب هر چه بیشتر ما به خدا و مولامان صاحب الزمان(عج)

 

مهدی جان ! صدای پای رمضان به گوش میرسد و زمزمه نام تو و یادت دل تنگمان را بیش از پیش بی قرار میسازد و نجواهای دلتنگی مان سر میکشد تا به آسمان و می رسد به گوش فرشتگان ...

و امید داریم روزی رحمت خدا می بارد عاشقانه تر از پیش بر سرمان و تو می آیی و دست نوازشگرت می شود همراه راهمان  یا صاحب الزمان(عج)

امروز و هر روز از تو طلب دعا داریم که دعای تو می گشاید گره های بسته مان را ،

که از دعای توست هر خیری که به ما می رسد که ما سخت نالایقیم در پیشگاه حق

یا صاحب الزمان(عج)

ای همراه همیشگی مان ! و ای راهبر ما در این روز گار سیاهی ها

مگذار گم بشویم در گرداب گناه و رنگ ببازد صفحه دلمان به سیاهی

مگذار بیراهه رویم که یافتن راه در این زمانه چه بسیار سخت است مارا

هدایت گر باش مانند همیشه از جانب خدا قلب های مان را

و دعاگویمان باش که سخت محتاج دعای توئیم در این سرگردانی

دعا کن پاک شویم در این ماه مبارک و پاک بمانیم که رسول امین (ص) فرمود:

بدبخت است کسی که ماه رمضان بگذرد و آمرزیده نشود...

از خدا از ته دل و اعماق جان سلامتی و تعجیل در ظهور تو را خواستاریم ای منجی دل های چشم براهمان...

 

 

در آخر از خدای بزرگ خواستارم که رمضانی باشید و همیشه رمضانی بمانید

محتاج همیشگی دعای شما خوبان

یه منتظر

 

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت 23:37
 

بسم رب المهدی(عج)

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ

 

صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ

 

في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ

 

وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً

 

حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

 

سال جدید رو به همه دوستان و منتظران عزیز تبریک میگم

ان شاالله که سال خوب و پر برکت و سرشار از موفقیت داشته باشید

به امید ظهور

 

ای كه یك عمر سرودی «تو كجایی؟» تو كجایی؟

 

 

مثل هر بار برای تو نوشتم:

 

« دل من خون شد ازین غم، تو كجایی؟ و ای كاش كه این جمعه بیایی! دل من تاب ندارد، "همه گویند به انگشت اشاره، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟ ... تو کجایی؟ تو کجایی..." ۱ »

  

و تو انگار به قلبم بنویسی: كه چرا هیچ نگویند مگر این رهبر دلسوز، طرفدار ندارد ،كه غریب است،

 

 و عجیب است

 

كه پس از قرن و هزاره

 

هنوزم كه هنوز است

 

دو چشمش

 

به راه است.

 

و مگر سیصد و اندی

 

نفر از شیفتگانش

 

زیاد است

 

كه گویند به اندازه یك « بدر » علمدار ندارد! و گویند چرا این همه مشتاق، ولی او سپهش یار ندارد!

 

 

 

تو خودت! مدعی دوستی و مهر شدیدی! كه به هر شعر جدیدی، ز هجران و غمم ناله سرایی، تو كجایی؟ تو كه یك عمر سرودی «تو كجایی؟» تو كجایی؟

 

 

 

باز گویی كه مگر كاستی ای بود، ز امامت، ز هدایت، ز محبت، ز غمخوارگی و مهر و عطوفت 2

 

تو پنداشته ای هیچ كسی دل نگران تو نبوده؟ چه كسی قلب تو را سوی خدای تو كشانده؟ چه كسی در پی هر غصه ی تو اشك چكانده؟ چه كسی دست تو را در پس هر رنج گرفته؟ چه كسی راه به روی تو گشوده؟ 3

 

چه خطرها به دعایم ز كنار تو گذر كرد، چه زمان ها  كه تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر كرد...

 

و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی كجایی!؟ و ای كاش بیایی!

 

 

 

****

 

 

 

هر زمان خواهش دل با  نظر یار یكی بود، تو بودی ... هر زمان بود تفاوت، تو رفتی، تو نماندی. خواهش نفس شده یار و خدایت، و همین است كه تاثیر نبخشند به دعایت، و به افاق نبردند صدایت، و غریب است امامت.

 

 

 

من كه هستم، تو كجایی؟ تو خودت! كاش بیایی.به خودت كاش بیایی.

 

 

 

 

 

اَللّهُمَّ اجْعَلْنا مِنْ أَنْصارِهِ وَ أَعَوانِهِ، وَالذّابّینَ عَنْهُ، وَالْمُسارِعینَ إِلَیْهِ فى قَضاءِ حَوائِجِهِ، وَالْمُمْتَثِلینَ لِأَوامِرِهِ، وَالْمُحامینَ عَنْهُ، وَالسّابِقینَ إِلى إِرادَتِهِ،

 

وَالْمُسْتَشْهَدینَ بَیْنَ یَدَیْه

 

 

 

پ.ن : نه شرم و حیا نه عار داریم از تو ...اما گله بیشمار داریم از تو ...ما منتظر تونیستیم آقا جان...تنها همه انتظار داریم از تو

 

 

 

------------ --------- -----

 

 

 

۱- قسمتی از شعر عصر یک جمعه دلگیر از سید حمیدرضا برقعی

 

 

 

۲-در حدیث معتبر لوح حضرت فاطمه ی زهرا علیها السلام، خداوند به امام عصر ارواحنا الفداه لقب رحمة للعالمین داده است.

 

و

 

امام رضا علیه السلام فرموده اند: او برای مردم از خودشان اولی تر و از پدر و مادر مهربانتراست.  (روزگار رهایی صفحه ۸۱)

 

و

 

امام رضا علیه السلام فرموده اند: امام آب گوارای زمان تشنگی، رهبر به سوی هدایت و نجات بخش از هلاکت است. امام همدم و رفیق، پدر مهربان، برادر شفیق و چون مادر دلسوز به کودک است. امام پناه بندگان در گرفتاریهای سخت است.( کافی جلد۱ صفحه ۲۸۱)

 

 

 

3- امام زمان حضرت مهدی -عجل الله تعالی فرجه الشریف- فرموده اند:

 

« إِنّا غَیْرُ مُهْمِلینَ لِمُراعاتِكُمْ، وَلا ناسینَ لِذَكْرِكُمْ، وَلَوْلا ذلِكَ لَنَزَلَ بِكُمُ الَّلأْواءُ وَاصْطَلَمَكُمُ الاَْعْداءُ» ما در رسیدگى و سرپرستى شما كوتاهى و اهمال نكرده و یاد شما را از خاطر نبرده ایم كه اگر جز این بود، دشوارى ها و مصیبت ها بر شما فرود مى آمد و دشمنان، شما را ریشه كن مى نمودند.

 

(احتجاج، ج2، ص323 ; الخرائج و الحرائج، ج2، ص903 ; بحارالأنوار، ج53، ص175، ح7.  )

 

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در دوشنبه سوم فروردین 1388 و ساعت 9:5
دلم گرفته خدایا تو دلنوازی کن...من آمدم گدایی تو هم خدایی کن 

 

 

بسم رب المهدی(عج)

سلام

رحلت پیامبراکرم(ص)

و شهادت امام حسن(ع) و امام رضا(ع) رو به همه دوستان تسلیت میگم

 

چشم من و وفای تو ای مه آشنای من

تیر بزن به قلب من جفای تو وفای من

 

سینه ز داغ عشق تو رفته به کوی بی نشان

داد از این غریبی و ناله ی بی نوای من

 

سوخته جان در طلبت ای نگه تو آرزو

در دل خونین من و سینه ی پر بلای من

 

شد دل بیمار من از دوری تو قرین تب

نه مکن خبر طبیب یار بود دوای من

 

بسر شود روز و شبم در آرزویت ای صنم

دگر نمانده روز و شب در برم ای صفای من

 

آه که آه دل من صدا نمانده در برش

آه که از صدای تو گرفته شد صدای من

 

سوخت وجود بی رمق ز داغ دوری عجبا

که آب هم نمی دهد دمی دگر شفای من

 

رانده ز خلق این جهان خانه خراب تو شدم

منزل تو دیده ی من دار حزین سرای من

 

از همه جای این جهان بریده ام ز عشق تو

هیچ نخواهم از جهان جز نگهت برای من

 

ناز مکن دگر برم ناز تو بس کشیده ام

بین که دگر نهیب هم به من زند خدای من

 

روم اگر ز عالمت به عالمی دگر زهی

که یادتر کنم تو را به عالم بقای من

 

خیلی خیلی التماس دعا

اللهم عجل لولیک الفرج

يا اباعبدالله الحسين(ع)

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت 20:31
شهادت امام علی (ع) 


بسم الله و بالله و على ملة رسول الله فزت و رب الكعبة.

(سوگند بپروردگار كعبه كه رستگار شدم) و سپس اين آيه شريفه را تلاوت نمود:

منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخرى

(شما را از خاك آفريديم و بخاك بر ميگردانيم و بار ديگر از خاك مبعوثتان ميكنيم) و شنيده شد كه در آنوقت جبرئيل ميان زمين و آسمان ندا داد و گفت:

 (بخدا سوگند ستونهاى هدايت در هم شكست و نشانه‏هاى تقوى محو شد و دستاويز محكمى كه ميان خالق و مخلوق بود گسيخته گرديد پسر عم مصطفى صلى الله عليه و آله كشته شد،على مرتضى بشهادت رسيد و بدبخت‏ترين اشقياء او را شهيد نمود .)

على عليه السلام در سراسر عمر خود با مرگ دست بگريبان بود،او شب هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله در فراش آنحضرت كه قرار بود شجعان قبائل عرب آنرا زير شمشيرها بگيرند آرميده بود،على عليه السلام در غزوات اسلامى همواره دم شمشير بود و حريفان و مبارزان وى قهرمانان شجاع و مردان جنگ بودند،او ميفرمود براى من فرق نميكند كه مرگ بسراغ من آيد و يا من بسوى مرگ روم .

شهادت امیرمؤمنان حضرت علی (ع) را خدمت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف و تمامی مسلمانان جهان تسلیت عرض می کنم .

لینک کامل شهادت امام علی (ع) را از اینجا بخوانید .        لینک شهادت امام علی (ع)

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 و ساعت 3:32
 

بسم رب المهدی

میلاد حضرت فاطمه زهرا (س) و فرزند صالحش امام خمینی (ره) و همچنين روز زن و مادر را خدمت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرج الشریف و تمام مادر هاي بزرگوار و زنان پاک دامن و عفيف مسلمان و ايراني تبريک عرض می کنم .

تبریک


سپس به من گفت : اي ابا عبدالله !!! اين علم را سرو ساماني بده و قدري تدوين كن ، و كتابهاي جداگانه اي در آن بنويس . و از سختگيري هاي عبدالله بن مسعود ، بپرهيز و ميان رو باش . و آنچه را كه امامان و صحابه بر آن اتفاق دارند ، بياور ، تا به ياري خدا ، مردم دانش و كتابهاي تو را فراگيرند و در شهرها ترويج كنند . و ما با آنها پيمان مي بنيدم كه با آن مخالفت نكنند و بر خلاف آن قضاوت نشود .

گفتم : خدا شما را حفظ كند ، مردم عراق علم ما را نمي پسندند و در كار خود ، به نظر ما توجه ندارند .

ابو جعفر گفت : ما آنها را بر اين كار وادار مي كنيم و با شمشير بر سر آنها مي كوبيم و پشت آنها را با تازيانه مي شكنيم . تو زود آن را بنويس .

پسرم محمد مهدي سال آينده به مدينه مي آيد . و خبر آن را از تو بشنود و ببيند كه تو از اين كار ان شاءالله فارغ شده اي .

مالك مي گويد : در حالي كه ما نشسته بوديم ، پسر كوچكي به خيمه ما آمد بچه چون نگاهش به من افتاد ، ترسيد و عقب رفت و نزديك نيامد .

ابو جعفر به او گفت : عزيزم بيا جلو ! اين ابو عبدالله فقيه از مردم حجاز است . سپس رو به من كرد و گفت : اي ابو عبدالله آيا مي داني چرا بچه ترسيد و جلو نيامد ؟

گفتم : نه !

گفت : به خدا تعجب كرد كه چرا من اينقدر نزديك تو نشسته ام . و اين حالت را جز براي تو در هيچكس نديده است . به همين دليل ، عقب رفت .

مالك گفت : سپس دستور داد كه هزار دينار زر خالص و لباس گرانبها به من بدهد . و به پسرم نيز هزار دينار داد . سپس از او اجازه رفتن خواستم ، به من اجازه داد . بر خاستم و او با من خدا حافظي كرد و براي من دعا نمود و من رفتم . چون به راه افتادم ، يك غلام خواجه پشت سرم آمد و آن لباس را بر دوشم نهاد . و اين شيوۀ آنهاست كه به هر كس خلعت دهند چنين مي كنند ، هر چند او مردي بزرگ باشد . او با همان لباس به نزد مردم مي آيد ، در حالي كه آن را به دوش دارد ، سپس آن را به غلام خود مي دهد .

چون آن غلام خواجه ، لباس را بر دوشم گذاشت ، شانه ام را پايين آوردم زيرا نمي خواستم آن را بپوشم و در برابر مردم ظاهر شوم و از اين كار خوشم نمي آمد .

ابو جعفر فرياد برداشت كه : اين لباس را به چادر ابو عبدالله ببر ... «1»

1. تاریخ الخلفاء / ابن قتیبه ، ج 2 ، ص 150 .

ادامه دارد ...

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 1:40
شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) 

شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) را خدمت حضرت بقیة الله عجل الله  تعالی  فرجه  الشریف  و همه ی  شیـعیان  جهان  تسـلیت  عـرض می کنم .


مهدی ام ، ای سـحر عمر من ای دلدارم

 

                                               دل خود را به تو بستم که توئی غمخوارم

 

در پس در به هـمان روز صـدایـت کـــردم

 

                                               در همان لحظه که تنها شده بود آن یـارم

 

من هـمان فاطــمه ام مـادر نیـلی رویـت

 

                                               از غـــم حجـر تـو افســرده دل و بیـمـارم

 

پسرم بین که به بستر تک و تنها ماندم

 

                                               میروم ، لیک به فـردای تو دل خوش دارم

 

دست آرم به دعـا بهـر ظهـورت ای یاس

 

                                                کـه تـوئـی منتـــقم عــمر کـم و پربــارم

 

قبـر من را تو عیان کن به محبـان علـی

 

                                               بیـرق کفـر بیفـکن به زمیــن ، ســردارم

 

انتـقام من و اهلـم تـو بگـیر از دشـمن

 

                                               که من از دشمن و از خصم علی ، بیزارم


ديدار مالك با ابو جعفر منصور

اين روايت را مورخ بزرگ ، ابن قتيبه در كتاب تاريخ الخلفا آورده است . و از خود مالك نقل مي كند . بنابر اين بايد در آن دقت كنيم :

مالك مي نويسد : هنگامي كه كه به مني مي رفتم به سرا پرده هايي رسيدم . خودم رفتم و اجازه خواستم كه به من اجازه داده شد ، و اندكي بعد خود اجازه دهنده بيرون آمد و مرا به درون برد . من به اجازه دهنده ( مسئول ملاقات ها ) گفتم هرگاه به خيمۀ اميرالمؤمنين !!! رسيدم مرا آگاه كن . مرا از اين خيمه به آن خيمه و از اين سراپرده به آن سراپرده برد كه در هركدام مرداني بودند كه شمشيرهايي كشيده و نيزه ها بر افراشته در دست داشتند تا اينكه به من گفت : آن خيمه ! و مرا رها كرد و خود عقب ايستاد .

من رفتم تا به آن خيمه رسيدم كه او در آن بود . او از تخت خويش فرود آمده بود و بر فرشي كه زير آن قرار داشت نشسته بود و لباسي معمولي پوشيده بود كه همانند لباس افرادي چون او بود . و اين كار ها را براي تواضع در برابر من انجام داده بود . و در آن خيمه جز من و او و يك تن كه شمشير به دست بر بالاي سر او ايستاده بود ، كسي نبود .

چون نزديك رفتم ، به استقبال من آمد و مرا نزديك خود نشانيد و مرتب مي گفت : اينجا ، من با اشاره مي گفتم همين جا مي نشينم تا اينكه مرا در كنار خود نشانيد و زانوي خود را به زانوي من چسبانيد .

سپس نخستين جمله اي كه گفت اين بود : سوگند به خدايي كه جز او كسي سزاوار خدايي نيست ! اي ابا عبدالله ! من به اين كار دستور نداده بودم ، و از آن هم خبر نداشتم ، تا اينكه اتفاق افتاد ! و هنگامي كه دانستم به هيچ وجه از آن راضي نشدم ( مقصود زدن مالك است ) .

مالك مي گويد : من خدا را بر هر حالي سپاس گفتم و بر پيامبر درود فرستادم و او را از اين كار و خشنودي به آن ، پاك و بي گناه دانستم .

او سپس گفت : اي ابو عبدالله ! تا زماني كه تو در ميان مردم حرمين باشي ، كار آنان به سامان است . و من مي پندارم كه تو مايۀ امنيت انان از عذاب خدا و قهر او هستي ، و خداوند به وسيلۀ تو بلاي بزرگي را از آنان بر گرداند ، زيرا تا آنجا كه من مي دانم ، آنها بيش از همۀ مردم به آشوب و فتنه تمايل دارند . و در برابر آن نا توانند . خدا آنها را بكشد ، هر جا كه بروند .

من دستور دادم تا اين دشمن خدا را از مدينه بر پشت شتر برهنه سوار كنند و بياورند . و دستور دادم در جاي تنگي زنداني اش كنند و او را بسيار خوار دارند . و من بايد چند برابر آزاري كه به تو داده بر سرش بياورم .

من گفتم : خدا امير المؤمنين !!! را به سلامت و او را گرامي دارد ، من بخاطر خوشاوندي او با رسول خدا (ص) و سپس با تو از سر گناه او در گذشتم  .

ابو جعفر گفت : خدا از سر گناه تو بگذرد و تو را رحمت كند .

مالك مي گويد : سپس دربارۀ علماي گذشته با من سخن گفت . و ديدم از همه بهتر مردم را مي شناسد . و سپس درباره علم و فقه با من سخن آغاز كرد . ديدم از همه مردم به موارد اتفاق و اختلاف ، دانا تر است و همۀ روايات را مي داند ، و آنچه را شنيده خوب مي فهمد .

ادامه دارد ...

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 1:6
در سوز فراق کریمه اهل بیت(س)... 

بسم رب المهدي

وفات كريمه ي اهل بيت حضرت معصومه(س) رو به همه دوستان عزيز تسليت مي گم.

دلم گرفته اي يار بگو كجا بهار است

بگو كجاي دنيا ازين خزان جدا است

بگو بگو كه قلبم دگر رمق ندارد

بگو كجا دلي با درد من آشنا است

بگو به ماه و مهتاب كه جان دگر ندارد

منتظري چه خسته منتظر صدا است

منتظر صدايي كه مي رسد ز كعبه

نداي دلگشايي پاسخ الامان است

التماس دعاي زياد

اللهم عجل لوليك الفرج

يا علي

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 18:30
میلاد نور مبارک 

بسم رب المهدي

مولاي من!!

نمي دانم با كدامين وا‍‍ژه ها ذره اي از وجود پاك تو را در كلام ناچيز و حقير خود بگنجانم

آخر نوشتن از تو كار سيه روزي چون من نيست...

آخر مرا ياراي نگاشتن از تو نيست...

اما دل عاشق و سرگشته را چه بايد كرد...‍‍

پس مي نويسم گرچه خود مي دانم كه لايق وجود بي انتهاي تو نيست...

چه ثانيه ها مي نگريست آن لحظه را...

لحظه ي باشكوه آمدنت را...

لحظه ي طلوع ستاره اي ديگر در آسمان پاك امامت...

تو كه آمدي چه شكوفه ها كه فرش قدوم مباركت گشتند...

چه دل ها كه با يك نگه بر چهره ي ماهتاب تو ايمان به حق را در خود احساس كردند...

چه چشم ها كه سرود عاشقي را با زمزمه ي نگاه تو تجربه كردند...

مي روم در رؤيا...

كه براستي آن لحظه را چگونه مي توان وصف كرد؟

شايد هنگام ميلاد تو يك لحظه نبود...آخر ثانيه ها هم از شوق ديدنت بازماندند...ميان رفتن و يا ماندن... كه ديدن تو را تجربه ي هر كس نتوان بود... شرم كردند از اينكه با عشق تو بگذرند و لحظه اي ديگر را امان ماندن دهند...چه روزي بود آن روز ...

ملائك دسته دسته بر گرد شمع وجودت حلقه زده و ميلاد تو را در سراسر عالم فرياد زدند ...

كه زمزمه صوت قرآن دلنشين تو دل ها را آرام بخشيد...

 

مولا جانم!!يابن الحسن! اي كه جان من به فداي قلب پاك و نازنينت...

كاش مي شد اكنون ،در اين روز مقدس، چشمان خيس اشكمان از شوق ديدنت تا آسمان ها پر مي كشيد...كاش مي شد دل بي تابمان را قراري مي بخشيدي...اي كاش...

ميلاد با سعادت يازدهمين ستاره آسمان امامت و ولايت امام حسن عسكري (ع) را به پيشگاه مقدس حضرت ولي عصر(عج) و شيعيان جهان تبريك عرض مي كنم.

در اين روز عزيز بنده حقير رو هم از دعاي خيرتون بي نصيب نگذاريد

التماس دعا

اللهم عجل لوليك الفرج

يا مهدي ادركني

ــــ
ديدار مالك با ابو جعفر منصور

اين روايت را مورخ بزرگ ، ابن قتيبه در كتاب تاريخ الخلفا آورده است . و از خود مالك نقل مي كند . بنابر اين بايد در آن دقت كنيم :

مالك مي نويسد : هنگامي كه كه به مني مي رفتم به سرا پرده هايي رسيدم . خودم رفتم و اجازه خواستم كه به من اجازه داده شد ، و اندكي بعد خود اجازه دهنده بيرون آمد و مرا به درون برد . من به اجازه دهنده ( مسئول ملاقات ها ) گفتم هرگاه به خيمۀ اميرالمؤمنين !!! رسيدم مرا آگاه كن . مرا از اين خيمه به آن خيمه و از اين سراپرده به آن سراپرده برد كه در هركدام مرداني بودند كه شمشيرهايي كشيده و نيزه ها بر افراشته در دست داشتند تا اينكه به من گفت : آن خيمه ! و مرا رها كرد و خود عقب ايستاد .

من رفتم تا به آن خيمه رسيدم كه او در آن بود . او از تخت خويش فرود آمده بود و بر فرشي كه زير آن قرار داشت نشسته بود و لباسي معمولي پوشيده بود كه همانند لباس افرادي چون او بود . و اين كار ها را براي تواضع در برابر من انجام داده بود . و در آن خيمه جز من و او و يك تن كه شمشير به دست بر بالاي سر او ايستاده بود ، كسي نبود .

چون نزديك رفتم ، به استقبال من آمد و مرا نزديك خود نشانيد و مرتب مي گفت : اينجا ، من با اشاره مي گفتم همين جا مي نشينم تا اينكه مرا در كنار خود نشانيد و زانوي خود را به زانوي من چسبانيد .

سپس نخستين جمله اي كه گفت اين بود : سوگند به خدايي كه جز او كسي سزاوار خدايي نيست ! اي ابا عبدالله ! من به اين كار دستور نداده بودم ، و از آن هم خبر نداشتم ، تا اينكه اتفاق افتاد ! و هنگامي كه دانستم به هيچ وجه از آن راضي نشدم ( مقصود زدن مالك است ) .

مالك مي گويد : من خدا را بر هر حالي سپاس گفتم و بر پيامبر درود فرستادم و او را از اين كار و خشنودي به آن ، پاك و بي گناه دانستم .

او سپس گفت : اي ابو عبدالله ! تا زماني كه تو در ميان مردم حرمين باشي ، كار آنان به سامان است . و من مي پندارم كه تو مايۀ امنيت انان از عذاب خدا و قهر او هستي ، و خداوند به وسيلۀ تو بلاي بزرگي را از آنان بر گرداند ، زيرا تا آنجا كه من مي دانم ، آنها بيش از همۀ مردم به آشوب و فتنه تمايل دارند . و در برابر آن نا توانند . خدا آنها را بكشد ، هر جا كه بروند .

من دستور دادم تا اين دشمن خدا را از مدينه بر پشت شتر برهنه سوار كنند و بياورند . و دستور دادم در جاي تنگي زنداني اش كنند و او را بسيار خوار دارند . و من بايد چند برابر آزاري كه به تو داده بر سرش بياورم .

من گفتم : خدا امير المؤمنين !!! را به سلامت و او را گرامي دارد ، من بخاطر خوشاوندي او با رسول خدا (ص) و سپس با تو از سر گناه او در گذشتم  .

ابو جعفر گفت : خدا از سر گناه تو بگذرد و تو را رحمت كند .

مالك مي گويد : سپس دربارۀ علماي گذشته با من سخن گفت . و ديدم از همه بهتر مردم را مي شناسد . و سپس درباره علم و فقه با من سخن آغاز كرد . ديدم از همه مردم به موارد اتفاق و اختلاف ، دانا تر است و همۀ روايات را مي داند ، و آنچه را شنيده خوب مي فهمد .

ادامه دارد ...

 

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 1:28
ادامه مطالب قبلی 

بسم رب المهدی

از اينجا دانسته مي شود كه فرماندار مدينه كار احمقانه اي كرده و از سياست و نيرنگ هاي آن چيزي نمي دانسته است و نفهميده كه مالك مورد اعتماد خليفه و محور سياست هاي او در حرمين شريفين است . وگرنه نمي بايست پسر عموي خود را از فرمانروايي بركنار كند . تنها از آن رو كه مالك را تازيانه زده ، با اينكه مالك مستحق آن بوده ، زيرا فتوا داده كه بيعت مردم با منصور از روي اكراه بوده و درست نيست .

در اينجا به ياد حادثه اي مي افتيم كه در زمان اشغال تونس به دست فرانسه روي داد . شيخ طريقۀ عيساويه و گروه او در شب طبل مي نواختند و صداي خود را به مداحي بلند مي كردند . و پياده از برخي خيابان ها مي گذشتند تا به پيشگاه يكي از اوليا مي رسيدند . و اين عادت هميشگي آنها بود ، هنگامي كه از برابر خانه افسر پليس فرانسه مي گذشتند ، او بيرون آمد و خشمگينانه طبلهاي آنان را پاره كرد و آنان را متفرق ساخت ، زيرا به قانون احترام به همسايه ، و رعايت آرامش بعد از ساعت 10 شب ، عمل نكرده بودند .

هنگامي كه نماينده سياسي فرانسه – كه به منزلۀ پادشاه است – از حادثه با خبر شد ، به شدت از اين افسر پليس خشمگين شد و او را بركنار كرد و به او سه روز فرصت داد تا از شهر قفصه بيرون برود . و پس از آن شيخ طريقۀ عيساويه را خواست ، و به نام دولت فرانسه از او عذرخواهي كرد و پول فراواني به او داد و او را راضي كرد تا طبلها و وسايل جديدي بخرد و غرامت همۀ آنها را داد .

هنگامي كه يكي از نزديكان او ، علت اين رفتار را پرسيد ، گفت : به نظر ما بهتر است اين وحشيان به زدن طبل و گفتن اين جملات بيهوده بپردازند و عقربها را بخورند ، وگرنه بيكار مي شوند و به سراغ ما مي آيند و ما را مي خورند ، زيرا ما حقوق آنها را از آنها گرفته ايم .

دوباره به داستان امام مالك بر مي گرديم ، تا گوش فرا دهيم كه او خود چگونه داستان ديدارش با خليفه ابو جعفر منصور را براي ما شرح مي دهد .

ادامه دارد ...

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 2:11
میلاد نور مبارک 

بسم رب المهدي

لحظه ها از پي هم مي گذرند و دوباره با درخشش ستاره اي در آسمان تاريكي ها و جهالت ها پرتو نور وجود تك ستاره اي عالم را فرا مي گيرد ...

ستاره اي كه با طلوعش جهالت و ناداني رنگ مي بازد و بت ها فرو مي ريزند ، آتشكده اي كه هزار سال خاموشي را تجربه نكرده بود از نور جمالش خاموشي مي گيرد ، درياچه اي كه از عظمتش پرستش مي شد مي خشكد و....

و مي گويي چگونه اين زمين خاكي لايق پذيرفتن آن بي همتا بود ....كه چه زود هم نالايقي اش ثابت گشت و آن قامت رعنا بر آسمان و نزد معبود خود پر كشيد....

و اكنون  در پس سالها مي آيد و مي رود جشن ميلاد آن يگانه نور هستي و فرزند بزرگوارش ...و ما چه كرده ايم؟؟

اي كاش آنان كه دوباره و صد باره راه جهالت در پيش گرفتند قصه ابوجهل ملعون را سرلوحه شان مي كردند كه چگونه هنگام عبادت آن دلسپرده به معبود سنگي كه به قصد پرتاب در دست داشت به حكم خداوند در دست آن ملعون چسبيد ....

و چه بس معجزه ها بود و عبرت گرفتن ها... افسوس كه اندك بودند كساني كه آن تجلي نور خدا را درك كردند....

جشن ميلاد پيامبر مكرم اسلام (ص) و امام جعفرصادق (ع) بر مولايم حضرت صاحب الزمان(عج)و تمامي شيعيان جهان مبارك باد.

 

اگر بخواهيم درباره چگونگي گسترش اين مذاهب سني چهارگانه به دست فرمانروايان تحقيق كنيم مي توانيم با پرده برداشتن از روي مذهب امام مالك – كه يكي از بزرگترين و رايج ترين و گسترده ترين اين مذاهب است – به مسأله راه يابيم . مالك تنها با نوشتن موطأ مشهور شد . و گفتند كه ان را به دست خود به نگارش در آورده است . و نزد اهل سنت گفته مي شود كه صحيح ترين كتاب ، پس از كتاب خداست ! و حتي برخي از علماي اهل سنت آن را از صحيح بخاري بهتر مي دانند و بر آن برتري مي دهند .

شهرت مالك از همۀ مرزها گذشت ، تا آنجا كه گفتند : آيا با وجود مالك در مدينه كسي را مي رسد كه فتوايي بدهد ؟ و او را امام دارالهجره ناميدند .

ناگفته نماند كه مالك فتوا داد كه بيعت مردم با جبر و فشار حرام است . و فرماندار مدينه ، جعفر بن منصور ، بخاطر اين فتوا او را هفتاد تازيانه زد .

اين همان چيزي است كه مالكيها هميشه به آن استدلال مي كنند تا ثابت كنند كه مالك با دستگاه مخالف بوده است . و اين درست نيست ، زيرا همان كساني كه اين داستان را آورده اند ، دنبالۀ آن را هم بيان كرده اند . و اينك به طور تفصيل شما را در جريان اين رويداد مي گذاريم :

اين قتيبه مي نويسد : گفته اند كه چون به گوش منصور رسيد كه مالك كتك خورده است و جعفر بن سليمان با او چه كرده است ، اين كار را بسيار بد و زشت شمرد و نارضايتي خود را از آن اعلام كرد . و نامه اي نوشت كه جعفر بن سليمان بر كنار شده است . و دستور داد او را بر پشت شتر برهنه به بغداد بياورند .

سپس نامه اي به مالك بن انس نوشت و او را به نزد خود در بغداد خواند اما مالك نپذيرفت و به منصور نامه اي نوشت و از او پوزش خواست و برخي از عذرهاي خود را بيان كرد . منصور به او نوشت كه : در مراسم حج سال آينده به نزد من بيا ، زيرا مي خواهم امسال براي حج عازم شوم . «1»

اگر اميرالمؤمنين !!! ابو جعفر منصور ؛ خليفه عباسي پسر عمويش جعفر بن سليمان بن عباس را از فرمانداري مدينه بر كنار مي كند ، و گناه او را كتك زدن مالك مي شمارد ، اين داستان ، خود شك و ترديد بر انگيز است ؛ زيرا جعفر بن سليمان تنها از آن رو ، مالك را تازيانه زد كه مي خواست خلافت پسر عمويش را تقويت كند ، و پايه هاي قدرت او را استوار سازد . و منصور بايد اين فرماندار را گرامي بدارد و ترفيع بدهد ، نه آنكه به اين صورت به او اهانت كند . ولي مي بينيم كه او را بر كنار مي كند و دستور داد كه او را به بدترين صورت يعني در غل و زنجير و بر پشت شتر برهنه به بغداد بياورند . سپس خليفه شخصاً نامۀ معذرت خواهي به نزد مالك مي فرستد و او را راضي مي كند ! اين عجيب است !

1. تاریخ الخلفاء / ابن قتیبه ، ج 2 ، ص 149 .

ادامه دارد ...

 

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در سه شنبه ششم فروردین 1387 و ساعت 0:46
عید ولایت مبارک 
 

بسم رب المهدی
ای ستاره شبهای تنهایی ام و ای تنها امید دلم و پناهی برای ناله های شبانه ام ...
باز هم آمده ام به سوی تو با کوله باری از ناله های دلتنگی...

 با چشمهايي جوشان اشک...
با دلی همچو کویری که در پی باران رحمت الهی است...

 در پی تو ای تمام وجود...

 با سکوتی که در خود هزار فریاد نهان دارد...
با لبهایی فرو بسته که درون خود نام تو را فریاد می زند...

 حتی در سالروز آغاز امامت نیز غمی بیش بر دلم نقش بسته که در جشن ولایتت نیز باید تو را بخوانم و در حسرت گوشه ی چشمی بر قامت والایت ای سایه سار رحمت...
و اکنون مدعی انتظاری که خود بهتر از هر کس می داند کاری جز رنجش قلب پاک و نازنین تو نکرده،باز هم با دلی لبریز از عشق تو و وصالت تو را می خواند پشت حصاری از فریاد بی پناهی ...
و ای کاش لایق پاسخی بود این حقیر گنهکار ؛ مولا جان .
با این همه امسال نیز گذشت و کاری از پیش نبردیم ... جز اینکه نامه ی عملمان سیاه تر گشت و آبرویمان نزدت کمتر و سینه یمان از سوز تو داغ تر ...
و چه زود می گذرد روزها و ما در غفلتیم ...
سال پیش اولین دعایمان بر سر سفره ی هفت سین دعا برای ظهور تو بود و امسال نیز چنین خواهد بود به این امید که امسال دیگر پرونده ی عملمان به دست پاک تو آدمیت را برایمان رقم زند و شاهد قامت رعنای تو باشیم و آن صبح ظهوری که فریاد أناالمهدی تو عالم را فرا گیرد ای صفای دل خسته ی منتظران ...
اللهم عجل لولیک الفرج
به امید ظهور
التماس دعا
یا علی (ع)

مذهب حنبلي به سه امام نسبت داده مي شد : نخست : احمد بن حنبل كه خود نيز مدعي نبود كه فقيه است بلكه تنها اهل حديث و روايت بود .

دوم : ابن تيميه كه اينان او را شيخ الاسلام و مجدد السنه مي خوانند . و او همان كسي است كه علماي روزگارش او را تكفير كردند ، زيرا مي گفت : همۀ مسلمانان مشرك هستند ؛ چون به پيامبر (ص) تبرك و توسل مي جويند . سپس در قرن گذشته محمد بن عبدالوهاب ؛‌ دست پروردۀ استعمار انگليس در خاور ميانه ، به زنده كردن مذهب حنبلي پرداخت و محمد بن عبدالوهاب ، فتاواي ابن تيميه را پايه و اساس كار خود ساخت . و احمد بن حنبل را به فراموشي سپرد . و ديگر مذهب آنها هم به نام وهابي خوانده مي شود ، نه حنبلي .

هيچ ترديدي نيست كه گسترش و رواج و نفوذ اين مذاهب ، شهرت ، و بالا گرفتن آنها به دست دولتها بوده است .

و در اين نيز ترديدي وجود ندارد كه اين فرمانرويان ، همگي دشمنان اهل بيت (ع) بوده اند ، زيرا همواره احساس مي كردند كه اينان موجوديت آنها را به خطر مي اندازند و پادشاهي و فرمانروايي آنان را از ميان بر مي دارند . بنابراين پيوسته مي كوشيدند آنها را از مردم دور نگهدارند ، و كوچك نشان دهند . و هر كس از آنها پيروي كرد ، او را بكشند .

بديهي است كه اين فرمانروايان ، برخي از عالمان چاپلوس را بر سر كار آوردند تا فتواهايي بدهند كه با سياست آنان هماهنگ باشد ، زيرا مردم همواره به احكام شرعي و راه حلهاي ديني نياز داشتند .

و از آنجا كه فرمانروايان ، در همۀ دوره ها از دين چيزي نمي دانستند و از شريعت ، چيزي نمي فهميدند ، پس ناگزير بودند كه عالماني را بگمارند تا از جانب آنان فتوا دهند ، و به مردم وانمود كنند كه دين چيزي است ، و سياست چيز ديگر است .

خليفه فرمانروا و مرد سياست بود . و فقيه ، مرد دين . چنانكه امروز رئيس جمهور در همۀ كشور هاي اسلامي غير از ايران چنين مي كند . و يكي از علماي نزديك به خود را به عنوان مفتي جمهوري يا چيزي شبيه به آن تعيين مي كند ، و او را مأمور مي سازد كه در مسائل فتوايي و عبادي و شعائر ديني ، نظر بدهد .

ولي درواقع اين شخص ، حق ندارد فتوا يا حكمي را صادر كند ، مگر همان چيزي كه دولت به او ديكته مي كند و قدرت حاكم از آن راضي است . يا دست كم چيزي كه با سياست دولت و اجراي طرحهاي آن ، مخالفت نداشته باشد .

اين پديده در واقع در زمان خلفاي سه گانه ، ابوبكر ، عمر و عثمان پديد آمد . آنها هر چند ميان دين و سياست جدايي نينداختند ، ولي به خود اجازه دادند كه قوانيني در دين پديد آوردند كه به سود دستگاه خلافت و ضامن قدرت و پابرجايي آن باشد .

از آنجا كه اين سه خليفه تا اندازه اي به حضور پيامبر (ص) رسيده و با او همنشين شده بودند برخي از مسائل سنت را نيز كه با سياستشان مخالفت نداشت ، فرا گرفتند .

معاويه تنها در سال نهم هجرت مسلمان شد . و روايات صحيح چنين مي گويند ، پس مدت بسياري با پيامبر (ص) نبوده ، و از سنت او چندان آگاهي نداشت ، پس ناگزير شد ابو هريره و عمر و بن عاص و برخي از صحابه را مأمور كند تا به آنچه دلخواه اوست فتوا دهند . پس از او بني اميه و بني عباس ، اين سنت پسنديده يا بدعت نيكو را ادامه دادند . و هر حاكمي كه بر تخت مي نشست در كنارش قاضي القضات نشسته بود كه كارش ، تعيين قاضياني بود كه به نظر او براي دولت مناسب بودند . و به تقويت و تحكيم پايه هاي آن كمك مي كردند .

ديگر شما مي توانيد به ماهيت اين قاضيان پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم ببريد كه چگونه خدا را به خشم مي آورند تا سرورشان را راضي كنند و سر پرست خود را – كه آنان را به كار گمارده – از خود خشنود سازند .

از اينجا به راز بركناري امامان معصوم ، عترت ، از صحنه سياست پيامبر اكرم صلّي الله عليه و آله و سلّم مي بريم . در سراسر تاريخ نمي بينيد كه يكي از آنان را به كار قضاوت يا فتوا گمارده باشند .

ادامه دارد ...

 

 

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 0:9
راز گسترش مذاهب سني  

بسم رب المهدي

نغمه غمزده باران در كوچه پس كوچه هاي دل نجوا مي شود هنوز و در هياهوي انتظار اوج گرفتن با يك كلام دلنشين تو از كنج اين قفس تنهايي و دلتنگي...

و باز هم سكوت و اشك اين دو همدم لحظه هاي دلتنگي به ياريم مي شتابد و در لحظه هاي سخت بي تو ماندن فريادم را فروكش مي كند...

گرچه هنوز هم بغض سنگين انتظار در تپش هاي اين دل نالان ، احساس مي شود...

و گرچه هنوز دستان بي رمقم رو به سوي آسمان بالاست و تو را مي خواند اي تمام وجود من...

فرياد خسته ام پشت حصار دلتنگي گم مي شود و باز...

و باز من مي مانم و يك دنيا تو را خواستن

نامت از همان لحظه كه با دلم آشنا گشت ورد زبانم شد و اكنون

باز منم و يك دنيا تو را خواندن

منم و يك سينه مالامال از حرفهايي كه هيچ كس جز تو را براي شنيدنش نمي خواهم

منم و چشماني خسته كه صبح و شام منتظر يك نگاه توست

منم و  يك دنيا آرزوي تو...

اي اميد انتظار دل خسته ام بيا

بيا كه ديگر زمزمه اي جز تو ندارم

قلب شكسته ام را بيش از اين منتظر مگذار اي بهانه وجود...

تو را مي طلبم...

و از عمق جان فرياد برمي آورم

اللهم عجل لوليك الفرج

 

رحلت رسول اكرم(ص) و شهادت حضرت امام حسن مجتبي (ع) و امام رضا(ع)را به پيشگاه امام عصر(عج)و شيعيان جهان تسليت عرض مي كنم.

 

ــــ
راز گسترش مذاهب سني

كسي كه در كتابهاي تاريخ جستجو كند ، و نوشته هاي گذشتگان را ببيند ، در مي يابد كه گسترش مذاهب سني در آن زمان ، با خواست قدرت حاكم بوده ، و به دست آنها صورت گرفته است . به همين دليل پيروان آنها بسيار شده اند . و مردم پيرو پادشاهان خود هستند .

محقق ، مي تواند دريابد كه ده ها مذهب پديد آمده اند ، و از ميان رفته اند ، زيرا دولت از آنها راضي نبوده است ، مانند مذهب اوزاعي ، حسن بصري ، ابو عيينه ، ابن ابي ذؤيب ، سفيان ثوري ، ابن ابي داوود ، ليث بن سعد و ديگران ...

به عنوان نمونه ليث بن سعد ، دوست مالك بن انس ، از او داناتر و فقيه تر بود ، چنانكه شافعي خود اعتراف كرده است .«1» ولي مذهب او از ميان رفت ، و فقه او در ديگر مذاهب حل شد و گم گشت ، زيرا احمد بن حنبل مي گويد : ابن ابي ذؤيب ، داناتر از مالك بن انس بود ، ولي مالك بهتر مي توانست شخصيتها را غربال كند .«2»

چون به تاريخ مراجعه كنيم ، در مي يابيم كه مالك ، رئيس مذهب ، به دستگاه دولتي نزديك شد و با آنان سازش كرد و در ركاب آنان راه مي رفت . و به اين ترتيب ، داراي نفوذ شد و شهرتي يافت . و مذهب او با زور و زر رواج يافت ، بويژه در اندلس كه شاگردش يحيي بن يحيي براي دوستي با فرمانرواي اندلس كوشش بسيار كرد و از نزديكان او شد . و حاكم مسئوليت انتخاب قاضيان را به او داد . و او تنها دوستان مالكي خود را به كار قضاوت مي گمارد .

همچنين مي بينيم كه راز گسترش مذهب ابو حنيفه اين بود كه پس از مرگ او دو شاگرد صميمي او ، ابو يوسف و محمد بن حسن شيباني ، در همان زمان ، از نزديكان هارون الرشيد بودند . و نقش مهمي در پابرجا ساختن قدرت او و ياري و همكاري با او داشتند . و هارون كه قهرمان حرمسرا داراي و خوشگذراني بود ، اجازه نمي داد هيچ كس به كار قضاوت يا فتوا بپردازد مگر آنكه نخست موافقت آن دو را به دست آورد .

آنان هيچ قاضي را نصب نكردند مگر آنكه بر مذهب حنفي باشد . و به اين ترتيب ابو حنيفه بزرگترين علما و مذهب او بزرگترين مذاهب فقهي گشت . با آنكه علماي عصرش ، او را تكفير كردند و بي دين شمردند . و از جمله احمد بن حنبل و ابوالحسن اشعري نيز چنين كردند .

مذهب شافعي نيز پس از آنكه رو به نابودي مي رفت ، ناگهان زنده شد و قدرت يافت ، زيرا قدرت دولت ، به پشتيباني آن آمد . بعد از آنكه مصر ، يكسره شيعۀ فاطمي بود ، در زمان صلاح الدين ايوبي ، شافعي شد ، زيرا او به تعقيب و بر اندازي شيعه پرداخت و آنها را مانند گوسفند سر مي بريد .

مذهب حنبلي هم اگر تأييد دولت عباسي در روزگار معتصم نبود ناشناخته مي ماند در اين زمان احمد بن حنبل از نظريۀ خود – كه مخلوق بودن قران بود – برگشت و نزد متوكل ناصبي ارج و اعتبار والايي يافت .

اين مذهب يكبار ديگر در زمان شيخ محمد بن عبدالوهاب در قرن گذشته ، قدرت يافت . و اين زماني بود كه قدرت هاي استعماري از او پشتيباني كردند و او با خاندان سعودي به معامله پرداخت . و آنها نيز فوراً او را ياري كردند و به حمايت از او برخاستند و مذهب او را در حجاز و عربستان رواج دادند .

1.     مناقب / شافعی ، ج 1 ، ص 524 .

2.     تذکرة الحفاظ ، ج 1 ، ص 224 .

ادامه دارد ...
|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 1:14
چه بگویم که دلم بسی حزین است... 

 

بسم رب المهدي

اربعين در راه است...چشمان بي فروغ شب در پي  طلوع ستاره اي دوخته مي شود بر هر نوري و باز در انعكاس غم و اندوهي هزار و اندوهي هزار ؛ زانو در بغل مي گيرد و ناله سر مي دهد كه اي يار غريبم به كجا شتافتي؟

بي پناه به دنبال او ، كه در كلام بي مقدار من نمي گنجد، راه بر بيابان كج مي كند و اين گونه شايد به دنبال راهي براي تسكين بي تابي خويش است و دلتنگي فراق و دوري يار...

سرگشته است...وآني مي بيني نفس تنگ مي شود ...بغض راه گلو را مي بندد ...چشم هاسياهي مي رود...و خود را در ناكجا مي يابد...تا آن هنگام كه دست نوازش معبود بر قامت شكسته و جبين چين خورده احساس مي شود  و جان، تازه مي كند...

و قلب تپشي از نو مي گيرد و سينه از عشق معبود  تا بي نهايت ها اوج مي گيرد ...و چشم مي گشايد و آه...

يار را مقابل خود نظاره گر است ...و آن گاه است  پايان انتظار...لحظه شيرين وصال...

و اي «اميد انتظار من»؛ بدان كه تا ابد ،دل را جز طلب عشق تو اميد نيست...

و اي كه سينه را جز هوس خاك كوي تو گشتن و جان از كف دادن پيش پاي تو نيست...

و اي كه اين چشمان بي فروغ را شمعي جز گل روي تو دليل وجود نيست...

بي پرده مي گويم...

اگر جاني است در اين غافل همه مديون روي توست

اگر عشقي است در اين دل همه بي تاب كوي توست

اگرچه روسيهي و گنه كار شب و روز من است

اگر ديوانه ام مجنون همه  دلتنگ موي توست

 

سخت محتاج دعاي شما خوبان هستيم

اللهم عجل لوليك الفرج

ــــــــــ
شيخ ابو زهره مي نويسد : بسياري از پيشينيان احمد بن حنبل را از فقها ندانسته اند ، مانند ابن قتيبه كه زمان او به احمد بن حنبل نزديك بوده است . و همچنين ابن جرير طبري و ديگران . «1»

ابن تيميه از مذهب حنبلي ترويج كرد و نظرياتي چند بر آن افزود ، از جمله زيارت قبرها و ساختمانسازي بر آنها را حرام كرد . و توسل به خاندان پيامبر و اهل بيت را نيز ممنوع كرد . و همه را شرك دانست . اين چهار مذهب و اين هم رهبرانشان . و اين نيز نظريات آنان دربارۀ عترت پاك پيامبر .

آيا از اين پيشوايان تعجب نمي كنيد كه معاصر پيشوايان هدايت از اهلبيت بودند ، ولي از راه راست آنان روي گرداندند ، و از رهنمود آنان بهره نگرفتند . و از نور آنها روشني نجستند . و روايات آنان از جدشان پيامبر (ص) را بر ديگر روايات ، ترجيح ندادند ، بلكه كعب الاحبار يهودي و ابو هريره دوسي را كه ماير مؤمنان علي (ع) درباره او فرمود : دروغگو ترين مردم دربارۀ پيامبر (ص) ، ابو هريره دوسي است ، بر آنان برتري دادند . عايشه نيز همين سخن را دربارۀ ابو هريره دارد .

عبدالله بن عمر را نيز كه ناصبي است و به دشمني خود با علي (ع) شهرت دارد ؛ از آنها برتر شمردند .

او كسي است كه از بيعت با اميرالمؤمنين امام علي (ع) خودداري كرد و با پيشواي گمراهان چون حجاج بن يوسف ، بيعت كرد .

عمروعاص را نيز از آنان برتر مي دانند ، با آنكه مشاور معاويه در كار نيرنگ و نفاق بود .

تعجب نمي كنيد كه چگونه اين پيشوايان براي خود حق قانونگذاري در دين خدا را با نظريات شخصي قرار دادند و سنت پيامبر را زير پا نهادند . و با قياص ، استصحاب ، سدّ ذرايع ، مصالح مرسله و بدعتهاي ديگر – كه خدا به آنها نياموخته بود – به جنگ آن رفتند ؟

آيا خدا و پيامبر (ص) به كامل كردن دين بي توجه بودند ، و به اينان اجازه دادند كه با اجتهادات خود آن را كامل كنند و هر چه را خواستند ، حلال يا حرام سازند ؟!

آيا تعجب نمي كنيد : مسلماناني كه مدعي چنگ زدن به سنت هستند ، چگونه از مرداني پيروي مي كنند كه پيامبر (ص) را نشناخته اند و او هم آنها را نمي شناسد ، دارند ؟!

آيا از كتاب خدا و يا سنت پيامبر (ص) دليلي براي پيروي اين چهار امام  صاحب مذهب ، دارند ؟!

من حاضرم با همۀ دنيا در اين مسأله بحث كنم . اگر توانستند يك دليل از كتاب خدا يا سنت پيامبر (ص) بياورند . به خدا سوگند نمي توانند ، حتي اگر همه پشت به پشت هم بدهند .

نه به خدا سوگند ، هيچ دليلي در كتاب خدا و سنت پيامبر (ص) ، جز براي تقليد و پيروي از امامان پاك اهلبيت (ع) وجود ندارد . ولي در اين باره ، دلايل بسيار كوبنده و حقايق درخشان و خيره كننده اي در دست است .

سوره حشر آيۀ 2

مي فرمايد : پس اي بينايان ! پند گيريد .

سوره حج آيۀ 46

مي فرمايد : چشمها كور نمي شود ، بلكه دلهايي كه در سينه هاست كور مي گردد .

1. کتاب احمد بن حنبل / ابو زهره ، ص 170 .

ادامه دارد ...


 

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 23:20
نصب پيشوايان اهل سنت ، توسط فرمانروايان ستمگر  

بسم رب المهدي

سلام.با عرض تبريك ايام پيروزي انقلاب ادامه مطالب گذشته رو تقديم شما عزيزان مي كنم.

التماس دعا

نصب پيشوايان اهل سنت ، توسط فرمانروايان ستمگر

همچنين از جمله چيزهايي كه به ما نشان مي دهد ، پيشوايان مذاهب چهارگانه اهل سنت با كتاب خدا و سنت پيامبر – كه آنان را به پيروي از عترت پاك پيامبر وا مي دارد – مخالفت كرده اند ، اينكه هيچ يك از آنان رو به سوي آنان نكرد و بر كشتي نجات آنان سوار نشد و امام زمان خويش را نشناخت .

ابو حنيفه كه خود از امام صادق (ع) درس آموخته و اين سخن او مشهور است كه : اگر آن دو سال نبود ، نعمان (ابو حنيفه ) هلاك شده بود . مقصود ،آن دو سالي است كه نزد امام صادق (ع) درس خوانده است .

مي بينيم كه مذهبي بدعت آميز پديد آورد كه بر پايه قياص و عمل به نظريات شخصي در برابر روايات صريح قرار دارد . و مالك كه او هم از امام صادق (ع) استفاده كرده است ، از او روايت شده كه مي گويد :

هيچ چشمي داناتر و آگاهتر از امام صادق (ع) نديده و گوشي نشنيده و بر دل انساني راه نيافته است ، او هم مذهب ديگر پديد آورد و امام زمان خود را كه شهادت به دانتر و فقيه تر بودن او در ميان همۀ انسان ها داده است عباسيان در پوستين او دميدند و او را امام دار الهجره خواندند و از آن پس ، مالك به آبرو ، قدرت ، پول و نفوذ فراواني دست يافت .

شافعي كه متهم به تشيع خاندان پيامبر (ص) بود ، و دربارۀ آنان اين اشعار مشهور را گفته :

اي خاندان پيامبر ! دوستي شما واجب است و خداوند در قران آن را فرستاده است .

در بزرگي فراوان شما همين بس كه هركس بر شما درود نفرستد ، نمازش درست نيست .

و نيز به او نسبت داده اند كه در ستايش اهلبيت (ع) اين ابيات را سروده است :

چون ديدم كه مردم بر مركبهايي نشسته اند كه آنها را به درياهاي گمراهي و ناداني مي برند .

به نام خدا بر كشتيهاي نجات سوار شدم كه آنها خاندان آخرين پيامبر هستند .

به ريسمان خدا چنگ زدم كه دوستي آنهاست چنانكه ما را فرموده اند به ريسمان ، چنگ بزنيد . و اين سخن او مشهور است كه :

اگر دوستي خاندان پيامبر رفض و تشيع است ، پس همۀ جهانيان گواه باشند كه من رافضي و شيعه هستم .

اگر جهانيان بايد شهادت بدهند كه او رافضي است پس چرا مذاهبي را كه بر ضد اهلبيت درست شده بود ، رها نكرد ، بلكه خودش هم مذهبي به نام خود ، درست كرد و از امامان اهلبيت (ع) كه در روزگار او مي زيستند ؛ كناره گرفت ؟

احمد بن حنبل – كه علي را چهارمين خليفه دانست ، و او را از خلفاي راشدين شمرد ، و پيش از او مردم اين را نمي پذيرفتند ، و كتاب فضائل را نوشته – مشهور است كه گفته :

هيچيك از صحابه ، اين همه فضيلت ، با سند صحيح ندارد كه علي (ع) دارد .

ولي او هم مذهبي پديد آورده و آن را مذهب حنبلي ناميده ، با اينكه علماي معاصر او گواهي داده اند كه او فقيه نبوده است .

ادامه دارد ...

 

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 0:54
ادامه مطالب قبل  

بسم رب المهدي

آيا ابوبكر و دوستش بر اين عقيده اند كه رسول خدا ديني جز آنچه خدا فرستاده پديد آورده است . و مسلمانان را به رنج و سختي و كارهاي نا شدني وادار مي سازد ؟! هر گز چنين نيست ، او خود بسياري از اوقات مي فرمود : به مردم مژده دهيد و آنها را بيزار نسازيد و آسان بگيريد و سختگيري نكنيد . خدا به شما در برخي كارها اجازه هايي داده است ، بر خويش سخت نگيريد .

ولي اعتراف ابوبكر به اين كه تاب و توان سنت را ندارد ، تأكيدي است بر آنچه ما گفتيم كه او خود ، بدعتي پديد آورده كه با خواسته هاي خودش برابر بوده ، و با سياست دولتي كه خود در رأس آن بوده هماهنگي داشته است .

شايد عمر بن خطاب نيز بر اين عقيده بوده كه احكام قران و سنت قابل تحمل نيستند ! و به هنگام جنابت اگر آب نيابد نماز را رها مي كند . و در زمان خلافتش نيز همين فتوا را مي دهد . با اينكه همۀ مردم از خاص و عام ، حكم ان را مي دانند و همۀ محدثان حكم آن را آورده اند .

و از آنجا كه عمر به آميزش جنسي بسيار علاقه داشته ، آيۀ 187 از سورۀ بقره دربارۀ او نازل شده كه :

خدا دانست كه شما به خدا خيانت مي كنيد ، و بر شما بخشود .

زيرا او در هنگام روزه ، نتوانست از آميزش خودداري كند و چون آب هم كم بود عمر ديد كه رها كردن نماز آسانتر است و راحت تر اينكه صبر كند تا آب فراوان شود و براي غسل كافي باشد و آنگاه دوباره نماز بخواند .

عثمان هم با سنت پيامبر مخالفت كرد ، چنانكه معروف است ، تا آنجا كه عايشه پيراهن پيامبر را بيرون آورد و گفت : عثمان پيش از آنكه پيراهن پيامبر كهنه شود سنت او را كهنه كرده است ، تا آنجا كه صحابه بر او خرده گرفتند كه او سنت پيامبر و سنت شيخين را زير پا نهاده و او را كشتند .

كار معاويه نيز نياز به گفتن ندارد زيرا هم با قران و هم با سنت ، دشمني كرده ، زيرا كه پيامبر (ص) فرموده است :

علي از من و من از اويم . هر كس علي را دشنام دهد ، مرا دشنام داده و هركس مرا دشنام دهد خدا را دشنام داده است . «1»

مي بينيم كه معاويه در كار دشنام و لعن علي (ع) بسيار تند روي كرد ، تا آنجا كه به همۀ فرماندارانش دستور داد كه او را دشنام بدهند و لعنت كنند ! و هر كس نپذيرفت او را بركنار كرد و كشت .

اگر بدانيم كه معاويه همان كسي است كه خود و پيروانش را اهل سنت و جماعت ناميد و اين كار را در برابر نامگذاري شيعه و پيروان حق انجام داد .

برخي از مورخان نوشته اند كه در سالي كه معاويه بر خلافت اسلامي دست يافت ، پس از صلح با امام حسن مجتبي (ع) ، آن سال را سال جماعت ناميد .

و باز هم شگفتي بر طرف مي شود اگر دريابيم كه واژۀ سنت در نظر معاويه و پيروانش ، چيزي جز لعن علي بن ابي طالب بر بالاي منابر اسلامي جمعه و اعياد ، چيز ديگر نيست .

اگر سنت و جماعت از ابتكارات معاويه فرزند ابو سفيان باشد ، بايد از خداي متعال بخواهيم كه ما را بر بدعت رافضي بودن كه علي (ع) آن را تأسيس كرده بميراند !!

اي خوانندۀ گرامي ! تعجب نكنيد كه اهل بدعت و گمراهي اهل سنت و جماعت ناميده شوند و امامان پاك اهلبيت ، اهل بدعت دانسته شوند .

علامۀ ابن خلدون از نام آوران اهل سنت و جماعت با كمال بي پروايي و بي شرمي پس از بر شمردن مذاهب اهل سنت ، مي گويد : اهلبيت ، براي خود مذاهب جداگانه اي بر گزيدند كه بر خلاف تودۀ امت بود . و فقهي پديد آوردند كه تنها ويژۀ خود آنهاست . و آن را از پايه اي كه خود پديد آورده اند ، بر پا كردند . و از برخي از صحابه انتقاد كردند . «2»

اي خوانندۀ عزيز ! آيا من از آغاز به شما نگفتم اگر ادعاهاي آنان را بر عكس كنيد ، درست در مي آيد .

اگر فاسقان تبهكار بني اميه اهل سنت باشند و اهل بيت ، اهل بدعت – چنانكه ابن خلدون مي گويد – پس بايد فاتحه اسلام را بخوانيم و دنيا هم ديگر ارزشي ندارد .

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 0:57
 

چگونه از اينان كه به اهل سنت بودن خود مي نازند ! تعجب نكنيم ، درحالي كه فرمان رسول خدا را در زمينه پايبند بودن به ثقلين يعني كتاب خدا و عترت او به كنار نهاده اند ؟ با اينكه خودشان اين حديث را صحيح شمرده اند . و در كتاب هاي خود آن را با سند آورده اند ؟ آنها نه به قرآن پايبندند و نه به عترت ، زيرا با كنار گذاشتن عترت ، قران را نيز به كناري نهاده اند ، زيرا اين حديث شريف مي رساند كه قران و عترت ، هرگز از هم جدا نمي شوند چنانكه پيامبر (ص) فرمود : خداي دانا و آگاه به من خبر داد كه اين دو « قران و عترت » هرگز از هم جدا نمي شوند ، تا به حوض كوثر برسند . «1»

و چگونه از اين گروه – كه خود را اهل سنت مي دانند – تعجب نكنيم ، در حالي كه با آنچه در صحاح آنها آمده و نشان دهندۀ رفتار پيامبر و امر و نهي اوست ، مخالفت مي كنند ؟ ( بخاري در صحيح خود « ج 1 ، ص 178 ، باب صلاة الليل و ج 8 ، ص 142 و همچنين مسند احمد ، ج 5 ، ص 182 » از پيامبر (ص) روايت كرده است كه پيامبر (ص) از خواندن نماز تراويح در ماه رمضان به جماعت ، جلوگيري كرد و فرمود : اي مردم ! در خانه هايتان فراوان نماز بخوانيد ، نماز انسان در خانه بهتر است ، جز نماز هاي واجب . ولي اهل سنت نهي پيامبر را رها كرده و از بدعت عمر بن خطاب پيروي مي كنند . )

عمر بن خطاب ، با لحني صريح مي گويد : كتاب خدا براي ما بس و كافي است . و اين ردّ آشكاري است بر رسول خدا (ص) و كسي كه رسول خدا را رد كند ، خدا را رد كرده است . چنانكه پوشيده نيست .

اين سخن عمر بن خطاب را همۀ صحاح اهل سنت آورده اند . و از جمله آنها بخاري و مسلم هستند . اگر پيامبر فرموده است : من در ميان شما كتاب و سنت را مي گذارم ، عمر هم به او گفته است : كتاب خدا براي ما بس است ، و نيازي به سنت تو نداريم . اگر عمر در حضور پيامبر (ص) گفت : كتاب خدا براي ما بس است ، ابوبكر هم اكيداً نظر رفيقش عمر را تأييد كرد ، و چون خليفه شد گفت : از رسول خدا چيزي روايت نكنيد . و اگر كسي از شما چيزي پرسيد بگوييد : كتاب خدا در ميان ماست ، حلال آن را حلال بشماريد و حرام آن را حرام كنيد . «2»

باز هم چگونه از اينان تعجب نكنيم كه سنت پيامبر خود را رها كرده اند و پشت سر انداخته اند . و به جاي آن بدعتهايي را نهاده اند كه خدا بر آن علم و دانشي نفرستاده است و باز هم خود را اهل سنت و جماعت مي نامند ؟

ولي شگفتي از ميان مي رود زماني كه به سخن ابوبكر توجه كنيم كه مي گويد : اگر بخواهيد مرا با سنت پيامبر محكوم كنيد ، من طاقت آن را ندارم . «3»  

ابوبكر چگونه طاقت سنت پيامبر (ص) را ندارد ؟ آيا سنت او يك چيز محال و غير قابل تحمل بوده كه ابوبكر تاب آن را نداشته است ؟

اهل سنت چگونه مدعي هستند ، با آنكه امام اول آنان و مؤسس مذاهبشان تاب و توان آن را ندارد ؟!! آيا خداوند سبحان در سورۀ احزاب آيۀ 21 نفرموده است :

براي شما در شخص رسول خدا الگوي نيكويي وجود دارد .

و باز هم دربارۀ سنت در سورۀ بقره آيۀ 286 مي فرمايد :

خدا بر هيچ جاني ، جز آنچه براي او آسان است تكليف نمي كند .

و نيز در سورۀ حج آيۀ 78 مي فرمايد :

خدا براي شما در دين ، سختگيري نگذاشته است .

1.  احمد در مسند ، ج 5 ، 189 – 190 و حاکم در مستدرک ، ج 3 ، ص 148 این حدیث را آورده اند و می گویند : این حدیث بنا به شرط شیخین ( بخاری و مسلم ) صحیح است . ولی سند آن را نیاورده اند . و ذهبی در تلخیص خود ان را صحیح دانسته و می پذیرد که بنا به شرط شیخین ، صحیح است .

2.     تذکرة الحفاظ / ذهبی ، ج 1 ، ص 3 .

3.     مسند احمد بن حنبل ، ج 1 ، ص 14 . كنزالعمال ، ج 5 ، ص 588 ، ح 14046 .

ادامه دارد ...

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 0:3
سلام بر محرم 

 

بسم رب المهدی

سلام .فرارسیدن ماه محرم رو خدمت امام عصر(عج) و همه عاشقان و دلباختگان مولا حسین(ع) تسلیت میگم.التماس دعا

اینم ادامه مطلب قبل :

ابو حنيفه شاگرد امام صادق (ع) و مالك شاگرد ابو حنيفه بوده است . شافعي از مالك استفاده كرده و احمد نيز از شافعي علم آموخته است .

ولي امامان اهلبيت ، دانش خود را از خدا گرفته اند . و نسل اندر نسل به ارث برده اند . و خداوند تنها دربارۀ آنان در سورۀ فاطر آيۀ 32 فرموده است :

يعني : سپس كتاب و دانش را به بندگان خود كه برگزيده بوديم ، به ارث داديم .

در جايي امام صادق (ع) دربارۀ اين حقيقت ، چنين فرموده است : شگفت است كه مردم مي گويند همۀ دانش خود را از رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلّم آموخته اند ، و به آن عمل مي كنند و ره يافته اند . و معتقدند كه ما خانواده از علم او چيزي نداريم و به آن راه نيافتيم . با اينكه خانواده و فرزندان او هستيم . و در خانه هاي ما وحي نازل شده . و اين علم از ما به مردم رسيده است ، آيا به نظر شما آنان دانستند و يافتند و ما ندانستيم و گمراه شديم ؟!

آري ، چگونه امام صادق (ع) از اينان تعجب نكند ، با آنكه آنها ادعا مي كنند ، دانش را از رسول خدا آموخته اند ، با آنكه با اهل بيت – كه دروازه اين دانشمند – دشمني مي كنند . و چگونه از ناميده شدن آنها به اهل سنت تعجب نكند ، درحالي كه آنها با سنت مخالفت مي كنند ؟!

و اگر شيعه – چنانكه تاريخ شهادت مي دهد – به علي نزديك بوده اند و او را ياري كرده اند . و در برابر دشمنانش ايستاده اند . و در جنگ با او بوده اند . و همۀ علوم خود را از او گرفته اند ، پس اهل سنت و جماعت شيعۀ او نيستند و او را ياري نكرده اند ، بلكه با او جنگيده اند ، و كوشيده اند ، تا او را نابود كنند . و پس از او فرزندانش را تعقيب كرده اند ، و كشتار و زندان و آزار كرده اند . و در بيشتر احكام دين خود ، با او مخالفت كرده اند . و از مدعيان علم و دانش پيروي كرده اند كه تنها بر اجتهادات و نظريات خود در احكام خدا تكيه مي كنند و آن را آن طور كه خواهش دلشان است و منافع آنان حكم مي كند ، زير و رو مي كنند .

و چگونه امروز از آنانكه مدعيان پيروي از سنت نبوي هستند تعجب نكنيم ، با اينكه آنها بر ضد خود گواهي مي دهند كه سنت پيامبر (ص) را رها كردند ، زيرا شعار شيعه شده بود . ( براي روشن شدن اين مطلب به كتاب « همراه با راستگويان » ص 159_160 مراجعه كنيد تا ببينيد كه ابن تيميه ، مي گويد بايد سنت پيامبر را كنار گذاشت ، زيرا شعار شيعه شده است . «1» ) آيا اين عجيب نيست ؟!

چگونه از اين مدعيان سنت و جماعت تعجب نكنيم ، در حالي كه آنها خود چند گروه هستند : مالكي ، حنفي ، شافعي و حنبلي و همه با يكديگر در احكام فقهي مخالفت مي كنند . و مدعي هستند كه اختلاف براي آنها رحمت است . و به اين ترتيب ، دين خدا به هوي و هوسها و گرايشها و نظريات و خواهشهاي نفساني افراد ، تبديل مي شود .

آري ، آنها گروه هاي بسياري هستند كه از احكام خدا و پيامبر ، جدا شده اند . ولي بر يك نكته هم داستانند و آن درستي خلافت در اجتماع غير قانوني سقيفه و رها كردن و كنار گذاشتن اهلبيت پاك پيامبر است .

1. منهاج السنة / ابن تیمیه ، ج 2 ، ص 141 . و شرح المواهب / زرقانی ، ج 5 ، ص 13 . و مصنف الهدایة .

ادامه دارد ...

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 23:20
معین نمودن امامان شیعه توسط شخص پیامبر(ص) 

بسم رب المهدی

با سلام خدمت دوستان گرامی

تا اطلاع ثانوی من مطالب رو در وبلاگ درج می کنم

امیدوارم که استفاده ببرید

منتظر نظراتتون هستم

التماس دعا

ادامه ی مطلب قبل:

معين نمودن امامان شيعه ، توسط شخص پيامبر (ص)

كسي كه در سيرۀ پيامبر تحقيق كرده ؛ و تاريخ اسلام را خوانده باشد ، مي داند كه پيامبر (ص) دوازده امام را تعيين كرده و آنان را به نام ، براي جانشيني خود تعيين كرده است .

شمارۀ آنان در صحاح اهل سنت هم آمده و گفته شده كه آنان دوازده نفر مي باشند . و همه آنها از قريش هستند . اين روايات را بخاري و مسلم و ديگران با سند آورده اند .

در برخي از منابع سني ، نام آنها هم برده شده و حضرت (ص) توضيح مي دهد كه نخستين آنها علي بن ابي طالب است . و پس از او پسرش حسن (ع) و سپس برادر وي حسين (ع) هستند كه آخرين آنها مهدي عج است .

صاحب ينابيع الموده ، در كتاب خود مي آورد : يك يهودي به نام اعتل نزد پيامبر (ص) آمد و گفت : اي محمد ! چند پرسش از تو دارم كه از چندي پيش در دلم هست . و اگر پاسخ دهي به دست تو مسلمان مي شوم .

حضرت فرمود : اي ابو عماره ! بپرس . او چند چيز پرسيد تا اينكه گفت : راست مي گويي . سپس گفت : به من بگو جانشين تو كيست ؟ زيرا هيچ پيامبري نبوده مگر آنكه جانشيني دارد . و پيامبر ما موسي بن عمران ، سفارش كرد كه جانشين او يوشع بن نون است .

پس گفت : جانشين من علي بن ابي طالب ، و پس از او دو نوادۀ من حسن و حسين هستند . و آنگاه نه تن از نسل حسين ؛ يكي پس از ديگري مي آيند . گفت : اي محمد ! آنان را براي من نام ببر .

فرمود : چون حسين از دنيا برود ، پسرش علي ، و چون او درگذرد ، پسرش محمد ، و چون او برود ، پسرش جعفر و پس از جعفر ، پسرش موسي و پس از موسي پسرش علي و پس از علي ، پسرش محمد و پس از محمد ، پسرش علي و پس از علي ، پسرش حسن و پس از حسن ، پسرش محمد مهدي ، حجّت خداست . اينان دوازده تن هستند .

مي نويسد : يهودي مسلمان شد و خدا را بر اين هدايت ، ستود .«1» اگر بخواهيم كتابهاي شيعه و حقايق موجود در آن را بيابيم كه به چندين برابر اين مي رسد .

و همين دليل بس كه علماي اهل سنت و جماعت ، مي پذيرند كه شمار امامان ، دوازده نفر است . و چنين عددي جز در امامان آل علي نيست . آنچه يقين ما را مي افزايد اين است كه دوازده امام از اهلبيت ، نزد هيچ يك از علماي امت ، درس نخوانده اند . و تاريخ نويسان و محدثان و سيره نويسان به ما نگفته اند كه يكي از امامان اهلبيت ، علم خود را از برخي از صحابه يا تابعين گرفته باشد ، چنانكه شيوۀديگر علماي امت است . و پيشوايان مذاهب نيز همين گونه بوده اند.

1. ینابیع المودة / قندوزی حنفی ، ص 441 و فرائد السمطین / حموینی ( با سند ویژه ای از مجاهد از ابن عباس ) ، ج 2 ، 133 ، ح 430 – 431 ( ط محمودی )

ادامه دارد ...

|لینک ثابت|
نوشته شده توسط منتظر دلتنگ در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 20:58